پارس آباد

۳ بازديد
که به شیرز خیانت کرد و «آقای هاتون، یکی از اعضای هیئت اجرایی شورشی که به طرز غیرقابل توصیفی فرار کرد » مشکوک است.[349] حتی از سر جونا بارینگتون؛ نه، از نیکوکار محترم، ماتیاس اوکلی، که با پدرش در گالوی واک، نزدیک محل درگیری لرد ادوارد با سر، زندگی می‌کرد، نیز به شیوه‌ای اشاره‌آمیز نام برده شده است. همیلتون می‌نویسد: «در هفدهم ماه مه، آرمسترانگ با هر دو خانواده شیر ملاقات کرد و در آن شب، سرگرد سر در حالی که به پشت سر خانم ... نگاه می‌کرد، دیده شد.» [صفحه ۱۴۳]او اضافه می‌کند: «من پنج جای مختلف را می‌شناسم که لرد ادوارد در آنها پنهان شده بود.» رازی که مانند شمشیر داموکلس مدت‌ها بر سر فرانسیس مگان و پارس آباد خواهرش آویزان بود، اکنون در شرف فروپاشی به نظر می‌رسید؛ اما

نام آنها در این طلسم جزوه آزادانه‌تر از نام خانم مور، مورفی و چند نفر دیگر که جرالدین در آخرین روزهای زندگی‌اش در این دنیا در میان آنها پرسه می‌زد، استفاده نشده بود. بنابراین همیلتون مرحله اول تحقیق خود را به پایان طلسم می‌رساند: اسناد و مدارک و حکایات من هر ساعت در حال افزایش است. من از همسر و پسر کسی که سرگرد با او در نزدیکی خانه خانم مگان درگیر شده بود، مکاتباتی دریافت کرده‌ام. من از خانم مور، خانم دیکسون،[350] خانم رو، و خانم مگان؛ من از آقای مگان، آقای مورفی، خانواده‌هایشان اشنویه و تمام افرادی که به دیدار آنها یا مهمان بزرگوارشان رفته یا به آنها خدمت کرده‌اند، می‌خواهم که هر آنچه را که در مورد هفته‌ی گذشته‌ی آزادی لرد ادوارد می‌دانند، به تمام دعا ایرلند بگویند.

من می‌دانم برخی از آنها چه می‌توانند بگویند؛ می‌دانم تعداد بیشتری از طلسم نویس آنها چه خواهند گفت؛ و من برای شنیدن اظهارات کامل و صادقانه‌ی آنها مکث می‌کنم. بخش دومِ وعده داده شده هرگز منتشر نشد؛ اما برای احساسات مگان و خواهرش، تقریباً بهتر بود که این اتهام هولناک جسورانه مطرح می‌شد تا عذابِ تعلیقی که محکوم بهترین دعانویس شهر به آن بودند. تکاب من وقتی برای اولین بار سوءظن جادو و طلسمات خود را نسبت به مگان ابراز کردم، این جزوه‌ی کمیاب را ندیده بودم. وقتی قرن حاضر در مراحل اولیه خود بود، بخش اشرافی کاتولیک‌های ایرلندی در پی اعطای حق «وتو» به تاج و تخت در دعا انتصاب اسقف‌های خود طلسم بودند و مخالفت خود را با اوکانل، که خواستار رهایی بی‌قید و شرط بود، آغاز کردند.

در صفوف این تفرقه دردسرساز، که سوابق آن یک کتابخانه را پر می‌کند، کمال شهر فرانسیس مگان، لرد فینگال،[351] تریملستون، کنمار، گورمنستاون و ساوت‌ول، [صفحه ۱۴۴]ولف،[352] شیل،[353] بلو، لینچ، بهترین دعانویس شهر دونلان،[354] وایز،[355] توپ[356] و دیگرانی که مشتاقند از راه میان‌بر به خوبی‌های دولت دست یابند. آقایی که مدارک مگان به دستش رسیده بود به من طلسم نویس می‌گوید که نامه‌ای را پیدا کرده که در سال ۱۸۳۴ توسط سر دبلیو. گوست، معاون وزیر دعا امور خارجه در قلعه دوبلین، خطاب به او طلسم نوشته شده بود و در آن پرسیده بود که تحت چه شرایطی از سلطنت مستمری دریافت می‌کند و اطلاعاتی در مورد یک منصب کوچک که در اختیار دارد، درخواست کرده بود.

نسخه‌ای از پاسخ مگان ضمیمه شده بود که می‌گفت نایب‌السلطنه فردیس وقت به او قول ریاست شهرستان - یا آنطور که اکنون نامیده می‌شود، قضاوت دادگاه دعا شهرستان - را داده بود. اما به دلیل ناتوانی‌هایی که در آن زمان کاتولیک‌ها را تحت تأثیر قرار می‌داد، مشخص شد که بهترین دعانویس شهر او واجد شرایط این انتصاب نیست و حقوق مورد نظر به عنوان غرامت به او داده شده است.[357] گوست در سال 1831 جانشین گرگوری شده بود و با پیوستن به ویگ‌ها، در پی اجرای نوعی حکومت لیبرال‌تر بود. کورنوالیس، کسلری، کوک و مارسدن مدت‌ها بود که از بین رفته بودند و مردگان هیچ روایتی از آنها ندارند.

اینکه آیا گوست پاسخ مگان را کاملاً رضایت‌بخش می‌دانست یا خیر، مشخص نیست. در سال 1835، ارل مولگریو، واتی کاکس را از حقوق بازنشستگی‌اش محروم کرد، اما نمی‌توانم بگویم که آیا همین رویه‌ی آمرانه در مورد مگان نیز اعمال شد یا خیر. [صفحه ۱۴۵] گفته جادو و طلسمات می‌شود که مگان مدتی طولانی است که یک منصب حقوقی کوچک را بر عهده داشته است، هرچند که حتی بستگانش هم نمی‌توانستند از ماهیت دقیق آن اطلاعی داشته باشند. نامه‌ای شایعه‌پراکنانه ضمیمه شده است، اما با اکراه کمتری، دعا زیرا مگان، که اغلب در انزوای انسان‌گریزانه‌ای قرار داشته، یافتن هر کسی که مرتباً با او در تماس بوده، خوشایند است.

درگز

۳ بازديد
و توضیح رابطه‌اش با استون، حفظ شده است. [89]رجوع کنید به صفحه ۵ ، قبل از آن . [90]خاطرات مادام دو جنلیس ، IV. 130-36. [صفحه ۳۵] فصل پنجم لرد کلونکوری در سایه با وجود دقتی که راینهارد و لیدی ادوارد به خرج دادند تا خود را متقاعد کنند که تمام مذاکرات به بن‌بست رسیده است، اکنون کشفیات و دستگیری‌ها چند برابر شده بود. لرد کلونکوری در خاطرات خود از «دوست عزیزش لرد ادوارد فیتزجرالد» می‌نویسد و خوانندگان آن کتاب روایت تأثیرگذار دستگیری و حبس طولانی نویسنده در برج را به خاطر درگز خواهند داشت. این شخص عالی‌رتبه در پی آن است که نشان دهد خود از خیانت مبرا بوده است، اما آقای فرود پس از مطالعه نامه‌های دوست لرد داونشایر اظهار می‌دارد که «لرد کلونکوری عضو قسم‌خورده کمیته انقلاب بود.»[91]

اولین مصاحبه‌ی جادو و طلسمات خائن با داونشایر در 8 اکتبر 1797 انجام شد. در آن مصاحبه، او در میان مردان مشخص‌شده، لالس، و پس از آن لرد کلونکوری، قرار گرفت. در طول ماه بعد، متوجه می‌شویم که حرکات او به دقت زیر نظر بوده است. یکی از شگفتی‌های هیجان‌انگیز آقای فرود، بیانیه‌ای در اشاره به این عضو شورای سلطنتی و خصوصی بعدی بریتانیا است. پلهام، دبیر کل ایرلند، در نامه‌ای به وزارت کشور در 7 نوامبر طلسم 1797، به این واقعیت - اگر واقعیت داشته باشد - اشاره می‌کند که «آقای لاولس، پسر ارشد فریمان لرد کلونکوری، امشب به انگلستان می‌رود و موظف است به پیامی که اخیراً از فرانسه طلسم دریافت کرده است، پاسخ دهد.

من کاپیتان دوورن را در بسته‌ای به همراه آقای لاولس فرستاده‌ام تا آدرس جایی را که قرار است در لندن برود، پیدا کند و اطلاعات فوری را در اختیار شما قرار دهد.»[92] [صفحه ۳۶] یک داستان هرگز در مسیر خود گم نمی‌شود؛ طلسم نویس و پورتلند از این خبر آشفته شد. اکنون با جاسوس هامبورگ، که اولین کسی بود که نام لاولس را مطرح کرد، مشورت شد. دو نظرآباد نامه محرمانه از وزارت کشور، مورخ ۸ ژوئن ۱۷۹۸، که در «مکاتبات» لرد کسلری چاپ شده‌اند، از ارتباطی که از « شخصی در هامبورگ» دریافت طلسم شده و چگونگی آن طلسم نویس صحبت می‌کنند.

نامه دوم ویکهام به تاریخ ۸ ژوئن ۱۷۹۸، به دستگیری‌ها اشاره می‌کند و از «اطلاعات بسیار محرمانه، هرچند دقیق، دریافتی از هامبورگ» سخن می‌گوید و طلسم نویس می‌افزاید: برخی از مدارک موجود در اختیار آقای لاولس، ارتباط مستقیم او را با برخی از ناامیدترین اعضای حزب جمهوری‌خواه در اینجا و همچنین با کسانی که به طور معمول با مأموران فرانسوی در هامبورگ در ارتباط بهترین دعانویس شهر هستند ، نشان می‌دهد و اعلیحضرت هر روز منتظر دریافت مدارکی از آن مکان هستند که به طور مستقیم‌تر آن آقا را در مکاتبات شاهین شهر خیانت‌آمیز با دشمن دخیل می‌کند.[98] «بروگال» نام دیگری بود که در فهرستی که داونشایر از دیکته مهمانش نوشته بود، یافت می‌شود.

لرد کلونکوری در خاطرات خود، بروگال را به عنوان «نماینده تجاری و دوست محرم خود» توصیف بهترین دعانویس شهر می‌کند؛ بهترین دعانویس شهر در حالی که تون دائماً جادو و طلسمات با عبارات صمیمانه از او یاد می‌کند. روزنامه‌های آن زمان دستگیری او و چگونگی «یافتن اوراقی با ماهیت بسیار فتنه‌انگیز در خانه‌اش» را ثبت کرده‌اند.[99] جادو و طلسمات در میان آنها نامه‌ای از لاولس بود که او را به مشارکت در دفاع از اوکویگلی نگون‌بخت ترغیب می‌کرد و اشاره می‌کرد که «هنری کوچک» طلسم نویس با سخاوتمندی آن را امضا کرده مشگین شهر است. لرد کلونکوری می‌گوید، این متن در قلعه دوبلین به هنری گراتان تعبیر شد، اگرچه منظور نویسنده آقای هنری استرافان، برادر زن لرد ادوارد فیتزجرالد، و ...

بوده است. [صفحه ۳۸]در نتیجه این اشتباه، گراتان دستگیر دعا شد، اما به سرعت آزاد شد. خاطراتی از اوکوئیگلی توسط دکتر مدن در چاپ اول کتاب

ملکان

۴ بازديد
و بر فراز خانه‌های انبوه در پای آن به طرزی عظیم قد برافراشته، بیهوده خواهد بود. برخی جزئیات عجیب و غریب در ارتباط با این کلیسای جامع بزرگ وجود دارد که شاید برای "عموم" کمتر شناخته شده باشد. دیوارهای عظیمی که بهترین دعانویس شهر طرح کلی آن را تشکیل می‌دهند، همانطور که اشاره شد، به ارتفاع راهروی مرکزی هستند و فضای داخلی مرتفعی به شکل صلیب را نشان می‌دهند. اما وقتی جادو و طلسمات وارد می‌شویم، متوجه می‌شویم که فضای داخلی با نمای بیرونی مطابقت ندارد. یک شبستان مرکزی بزرگ وجود دارد که در دو طرف آن راهروهای باریکی با ارتفاع بسیار کمتر قرار دارد، در حالی که به نظر می‌رسد جایگاه گروه کر کوچک ملکان شده است.

تنها با مقایسه متوجه می‌شویم که نمای بیرونی فریبنده است و وانمود می‌کند که فضای داخلی بسیار جادو و طلسمات بیشتری از آنچه واقعاً وجود دارد را نشان می‌دهد. راهروهای جانبی در واقع تنها نیمی از ارتفاعی را که در بیرون نشان داده شده است، دارند و یک "داستان ساختگی" کامل بر فراز راهروها وجود دارد که به نظر می‌رسد ادعایی است که به سختی شایسته چنین معمار بزرگی است. در واقع، این سیستم تظاهر در کل اجرا می‌شود، و دعا به ندرت می‌توان گفت که درون با بیرون مطابقت بهترین دعانویس شهر دارد. اما در مورد گنبد معروف، شگفتی بزرگتری وجود دارد. عموماً فرض می‌شود که آنچه در داخل کلیسا دیده می‌شود، فقط سطح داخلی گنبد بیرونی است.

اما تقریباً در هر طلسم نویس گنبد ساخته شده، یک پوسته داخلی وجود دارد که بین آن و گنبد بیرونی فاصله‌ای وجود دارد. دلیل آن این است که بالا بردن چنین طاق سنگینی در هوا غیرممکن است. فقط سازه‌ای از نوع کوچک و کم‌عمق می‌تواند به این شکل پشتیبانی شود و یک پوسته بیرونی سبک از چوب و سرب روی آن قاب گرفته شده است. اما کمتر کسی می‌تواند عجب شیر تصور کند که چه عدم تناسب عظیمی طلسم نویس بین پوسته‌های بیرونی و داخلی گنبد سنت پاول وجود دارد، که دومی حدود پنجاه فوت پایین‌تر از دیگری است! نقشه‌های جسورانه رن باعث شد که او حداقل سه پوشش برای این گنبد انتخاب کند.

هدف او این بود که یک فانوس سنگی عظیم را که با گوی و صلیب طلاکاری شده پوشانده شده بود، بر همه آنها غلبه کند. اما مشکل این بود که وزن آنقدر زیاد بود که هیچ سیستم قوسی نمی‌توانست آن را تحمل کند. بنابراین، او از پایه‌ای که گنبد از آن بیرون می‌آید، دعا یک مخروط عظیم قیفی‌شکل آجری را بالا برد و فانوس سنگی خود را محکم بر روی آن ساخت، و دیواره‌های قیف کاملاً صاف بودند. این سازه که طلسم نویس آنقدر بلند است که به سختی زیر سقف شبستان قرار جادو و طلسمات می‌گیرد، در بخش‌هایی تنها چند آجر سردرود ضخامت دعا دارد، با این حال سازه‌ای عظیم را در هوا نگه می‌دارد؛ و برای جلوگیری از پخش شدن آن در پایه، معمار مبتکر زنجیری عظیم را به دور آن پیچید

که آن را در سرب مذاب فرو برد.{۱۳۸} گنبد بزرگ، که صرفاً یک پوسته چوبی پوشیده از سرب است، در بیرون قیف قرار گرفته است، در حالی که برای پنهان کردن قیف درون آن، گنبد دومی در زیر آن ساخته شده است. این گنبدی است که نقاشی‌های تورن‌هیل را به نمایش می‌گذارد. یک گنبد بزرگ برای معمار مانند یک حماسه است طلسم نویس و داستان گنبد کلیسای سنت پیتر یک داستان عاشقانه است؛ اما وقتی به معماری فکر می‌کنیم که با خود به ابرها، یعنی به ارتفاع ۳۶۰ فوت از زمین، یک معبد سنگی به ارتفاع اهر طلسم ۴۰ یا ۵۰ فوت، می‌برد تا در آنجا ایمن و مقاوم در برابر طوفان‌ها قرار گیرد، سر گیج می‌رود.

این نیز ویژگی‌های منحصر به طلسم فرد سازه طلسم را از بین آذرشهر نمی‌برد. خط دیوار دایره‌ای که پشت سر بازدیدکننده گالری زمزمه قرار دارد، با زاویه‌ای تند به سمت داخل شیب دارد و این شیب تا بالا ادامه می‌یابد. هاثورن می‌گوید: «فکر می‌کنم، امروز حتماً تحت تأثیر طلسمی قرار گرفته‌ام که مرا به کلیسای سنت پاول متصل می‌کرد؛ زیرا طلسم با وجود تلاش برای فرار از آن به طرق مختلف، باز هم گیج می‌شدم و بارها و بارها گنبد و مناره‌های عظیم آن را در مقابل طلسم نویس خود می‌دیدم. بسیار زیبا و بسیار غنی است. فکر نمی‌کردم چیزی جز معماری گوتیک بتواند تا این حد مرا طلسم مجذوب خود کند.

ماکو

۴ بازديد
دارند، مباهات کند. اغلب، لوح «حکاکی‌شده» نیز وجود دارد که می‌توان طلسم نویس روی آن حروف «رومی» را رمزگشایی کرد، به دعا همان اندازه مبهمی که آقای پیک‌ویک کشف کرد. با این حال، هیچ چیز برای تماشاگر عادی به اندازه فراوانی و شکوه بقایای واقعی رومی یافت شده در لندن شگفت‌انگیز نیست. موزه گیلدهال، جایی که آنها به مقدار زیاد نگهداری می‌شوند، ممکن است بخشی از موزه واتیکان باشد. شیشه و سفال رومی به تنهایی یک انبار را پر می‌کنند و تنوع و شکل‌ها و مواد زیبای طلسم نویس آنها کاملاً شگفت‌انگیز است. ما چیزی از لوح‌ها و مجسمه‌ها و غیره و قطعات آجرکاری یافت شده در مورد بلکفرایرز نمی‌گوییم، اما آنچه واقعاً سلطه رومی‌ها را ماکو به قوی‌ترین و عملی‌ترین شکل به یاد می‌آورد، سنگفرش عالی رومی، به طول حدود ۱۴ فوت،

با انتهای گرد آن است که باید یک دهلیز بزرگ را طلسم پوشانده باشد. {۵۱} روشنایی، درخشندگی رنگ‌ها، تازگی کل بنا، جسارت در پرداخت، شگفتی را برمی‌انگیزد و فاتحانی را که در این لندن واقعی ما، با تاکسی‌ها و پلیس‌ها و فروشندگانش، که ملتی بسیار مخالف هرگونه تصوری از رم را به نمایش می‌گذارد، بر آن قدم گذاشتند، به یادمان می‌آورد. موزه گیلدهال، از این طلسم منظر، وقتی تصور می‌شود که اشیاء بی‌جان یافت شده در اینجا - صدها ابزار برنزی برای مصارف خانگی، شانه‌ها، آینه‌ها، فنجان‌ها، بطری‌ها، چراغ‌ها، شاهین دژ کاسه‌ها، با طرح‌های فراوان - همگی کار این نژاد سقوط کرده و از بین رفته بوده‌اند، واقعاً مایه شگفتی است.

چشمگیرترین این یادبودها، دیوار قدیمی دعا رومی است که هنوز در نزدیکی کلیسای کریپل‌گیت دیده می‌شود و به همان اندازه که یکی از قطعات یافت شده در رم بر بیننده طلسم نویس تأثیر می‌گذارد، بر او تأثیر می‌گذارد. در طلسم آنجا، در خیابانی به نام «دیوار لندن»، قطعه‌ای به طول حدود ۵۰ یارد و بلند، جادو و طلسمات که دعا اکنون برای انجام وظیفه ساخته شده است، که واقعاً با ساخته شدن در خانه‌ها، حفظ آن را تضمین می‌کند، در مقابل ما قد علم می‌کند. به نظر می‌رسد که این امر بر تأثیر آن می‌افزاید. یک نوار باریک از باغ نقده در جلو امتداد دارد تا آن را از پیاده‌رو جدا کند.

در تنوع رنگ و جزئیات عجیبی که دیوار رومی همیشه ارائه می‌دهد، بهترین دعانویس شهر به دلیل رنگ ملایم و پخته آجر که با سفیدی سیمان سنگی در تضاد است و همچنین به دلیل رنگ کلی لکه‌دار آن، تنوع و حال و هوای وسوسه‌انگیزی طلسم نویس یافت می‌شود. به نظر می‌رسد که کل طلسم بنا به صورت توده‌ای سنگی درآمده و پوسته پوسته بهترین دعانویس شهر شده است، که هنوز هم از شخصیت فناناپذیر و ماندگار فاتحان سخن می‌گوید. این به پدران شهر اعتبار دعا می‌دهد که این یادگار را که واقعاً زینتی پیرانشهر چشمگیر است، حفظ کرده‌اند. نه چندان دور، قطعه‌ای عجیب از یک برج با همان ویژگی وجود دارد که با جلوه‌ای عجیب در این شهر شلوغ قد برافراشته است.

واقعاً جالب است که می‌بینیم عتیقه‌شناسان می‌توانند با اطمینان تقریباً کامل، مسیر دیوار را با قطعاتی جادو و طلسمات از این نوع که بهترین دعانویس شهر در فواصل زمانی مختلف خود را نشان داده‌اند، دنبال کنند. چند سال پیش، هنگام عبور از خیابان برادوی در لادگیت هیل، جمعیتی باهوش را دیدم که در اطراف خانه‌هایی که در حال تخریب بودند، جمع شده بودند. بخشی از دیوار قدیمی رومی در حال بهترین دعانویس شهر برداشته شدن بود و همه با علاقه‌ای مجذوب به آن خیره بهترین دعانویس شهر شده بودند، در حالی هادیشهر که برخی افراد در مورد این موضوع اطلاعات کسب می‌کردند یا وانمود می‌کردند که اطلاعات دارند، برای بقیه صحبت می‌کردند.

خیابان کوچک دعا و تپه‌ای ساوت‌همپتون، استرند، جالب است و به بازار کاونت گاردن منتهی می‌شود. نزدیک به بالای خیابان، خانه قدیمی شماره ۲۷، خانه‌ای که گاریک سال‌ها در آن زندگی کرد تا اینکه «بزرگ» شد و به عمارتی باشکوه در تراس آدلفی نقل مکان کرد، قرار دارد. گفته می‌شود که این تغییر به سلامتی او آسیب رساند، تراس روباز و بدون سرپناه شد و خانه قدیمی «آرام و ساکت» شد. این خانه به هتل «ایستیز» تبدیل شد و بعداً با گچ‌بری تزئین شد. اکنون در اختیار یک شرکت تجاری است. با حس عالی و سلیقه خوب، یک سپر زیبا با نشان گاریک در سالن نصب شده است که یادآور این واقعیت است که زمانی محل اقامت گاریک بوده است، در آن سالن او برای تعدادی از دوستانش اتللو خوانده

فاروج

۶ بازديد
لذت بردن از فوتبال هستند - چه لباس‌های عجیب و غریبی، جوراب‌های نارنجی، بهترین دعانویس شهر لباس رهبانی که با طلسم نویس بند چرمی بهترین دعانویس شهر بسته شده است - مانند یک «فره» - و قانون عجیبی که پوشیدن کلاه یا کلاه را ممنوع می‌کند، ظاهراً بدون آسیب. و بهترین دعانویس شهر ما هنوز «بیف‌ایترز» یا یومن گارد را ترک کرده‌ایم. در واقع، کمتر کسی می‌تواند تصور کند که چه تعداد خیابان، خانه، گوشه و کنار، کلیسا و «شگفتی» عمومی جالب وجود دارد که توسط کسانی که می‌دانند کجا باید آنها را جستجو کنند، یافت می‌شود. افرادی هستند که «مرد و پسر»، همانطور که گفته می‌شود، در لندن بزرگ شده‌اند و تمام عمر خود را در آنجا فاروج زندگی کرده‌اند و طلسم فکر می‌کنند که این چیزی بیش از تکرار خیابان‌های استرند و فلیت نیست و شهر

کاملاً شبیه خیابان لومبارد است. آنچه لندن در آن فراوان است، زیبا و شاعرانه است: واقعاً «قطعات» جذاب، ساختمان‌های هنری جادو و طلسمات و یادگارهایی به اندازه هر شهر خارجی قابل توجه است. برخی طلسم نویس از آنها را هر روز از کنارشان رد می‌شویم، اما آشنایی، شایستگی آنها را پنهان می‌کند. برخی دیگر را نیز هر روز از کنارشان رد می‌شویم، اما آنها پشت دعا پرده‌ها و دیوارها پنهان شده‌اند یا در پشت دروازه‌های زنگ‌زده قدیمی قفل شده‌اند. من که اغلب به این گنجینه‌های نادیده گرفته شده فکر می‌کردم، تصمیم گرفتم خودم کاوش کنم و ببینم آیا می‌توانم کاری فروتنانه برای معرفی این «لندن زیبا» یا زیبایی لندن انجام دهم تا بهتر دیده آشخانه شود.

به انگیزه‌ی این انگیزه‌ی دلسوزانه، سال‌هاست که به عنوان یک کاوشگر، «سفرهای منظم و دقیقی در لندن» انجام می‌دهم و از هر آنچه دیده‌ام، شگفت‌زده شده‌ام. شکی نیست جادو و طلسمات که بسیاری از طلسم دعا این موارد در کتاب‌های راهنمای رسمی شرح داده شده‌اند، اما طلسم پس از ارزیابی و ثبت مد چنین آثاری. آنچه که انسان به دنبالش بوده، کسی بوده که با دلسوزی، شایستگی‌ها و زیبایی‌ها را به آنها اشاره کند. من با اشتیاقی فزاینده، حرفه‌ی جدیدم را دنبال کردم، اغلب توسط یک مشاور دعا دوستانه اسفراین به بررسی چیزهای عجیب و غریب هدایت می‌شدم و اغلب به طور تصادفی به آنها برمی‌خوردم.

با گذشت زمان، شگفت‌آور بود که با چه تعداد خانه‌ی قدیمی، درگاه‌های قدیمی، بهترین دعانویس شهر کلیساهای قدیمی، گوشه و کنارهای قدیمی آشنا شدم، چه گنجینه‌های ناشناخته‌ای کشف شدند و مهم‌تر از همه، چه منبع سرگرمی جدیدی برای یک گردش خیابانی ساده فراهم شد. اکنون به تقسیم لذتم دعا با خواننده‌ی محترم می‌پردازم و گشت‌وگذارهایمان را به شیوه‌ای نسبتاً نامنظم، عمدتاً مانند کاوشگر، تقریباً بدون نظم و ترتیب انجام خواهیم داد و با این اشیاء که در محدوده‌ی سفر یک روزه کنار هم قرار گرفته‌اند، بردسکن سروکار خواهیم داشت.{1} لندنِ زیبا. فصل اول . طلسم کلیسای سنت مارگارت، وست‌مینستر. دبلیوزیارت خود را از آن صحنه‌ی چشمگیر و باشکوه، «پناهگاه وسیع» قدیمی، وست‌مینستر، آغاز خواهیم طلسم کرد.

شاید کمتر کسی به ستون‌های عجیب و غریب هرمی شکل که در فواصل زمانی به شکل‌گیری محوطه کمک می‌کنند، توجه کرده باشد! اخیراً حیاط کلیسا با چمن پوشانده شده و پرچم‌ها برداشته شده‌اند؛ اما می‌توان در مورد اینکه آیا این یک پیشرفت واقعی است یا خیر، تردید داشت. به نظر می‌رسد حال و هوای فضا کاهش یافته است. چمنی از این نوع در حال تبدیل شدن خواف به یک محوطه‌ی واقعاً محصور است، مانند سالزبری، جایی که کلیسای جامع در حومه شهر قرار دارد؛ اما اینجا وزیر در قلب شهر - در خیابان‌ها - قرار دارد و به نظر می‌رسد چمن حال و هوای مصنوعی دارد.

شصت سال پیش، این محوطه تعدادی درخت کهنسال زیبا را به نمایش می‌گذاشت که می‌توانستند به طرز تحسین‌برانگیزی نگهداری شوند و زینتی زیبا باشند. اما هنگامی که تاجگذاری جورج چهارم نزدیک بود، رئیس و اعضای چاپلوس کلیسا تصمیم گرفتند داربست‌ها و سالن‌های نمایش بزرگی را برای تماشای مراسم برپا طلسم نویس کنند؛ و درختان قطع شدند. همانطور که آقای کروکر گفت، آنها آنقدر نسنجیده یا آنقدر حریص بودند که این قدم را بهترین دعانویس شهر برداشتند و «ضرر این زینت برای عموم زیاد بود، در حالی که سود آن برای فرقه شاید به 10 پوند هم نمی‌رسید.» یک مقبره محرابی منفرد، که با دقت دور آن نرده کشیده شده است، در دعا این محوطه بزرگ قابل مشاهده است و می‌توانیم در مورد دلایل این تسامح، که بقیه همه از بین رفته‌اند، گمانه‌زنی کنیم.

کتیبه تقریباً ناخوانا است؛ اما یادبود آقای دیویس ثروتمند است. او مالک تمام املاکی بود که اکنون میدان گروسونور و خیابان‌های مجاور آن قرار دارد. این ملک

سوسنگرد

۴ بازديد
است، به طور ویژه ارزشمند می‌شود. البته، در هر نسل متوالی، برای عوام نادان کاری جز تعظیم مطیعانه در برابر حکم نماینده علم، آنگونه که در آن زمان وجود داشت، وجود نداشت. مردم همیشه بهترین دعانویس شهر می‌توانند به آنچه گذشته و رفته است بخندند؛ اما گمان بردن به اینکه ممکن است انسان‌های زنده اشتباه کنند، یا اینکه سیستم‌های جدید پزشکی، فلسفه یا الهیات، مانند سیستم‌های قدیمی، طلسم نویس محکوم به "روزی خود و پایان" باشند، جسارتی است که هیچ کس نباید به آن دامن بزند. بنابراین، ما جرات نداریم بگوییم طلسم که برای نوه‌هایمان، نیمی از داروهای شفابخش مدرن ما (که مد شده و یک فصل تازه از راه می‌رسند سوسنگرد و معمولاً چند سال بعد بی‌اعتبار می‌شوند) ممکن است به سختی کمی مضحک‌تر از راز وزغ‌ها یا جوهر

مومیایی به نظر برسند. به هر حال، وادار کردن یک بیمار به نوشیدن خون یک مرده، چندان بدتر از دزدیدن خون او از خودش نبود، به سبک سانگرادو که (به یاد همه ما) جهان فقدان کاوور را مدیون آن است. اگر پزشک به یک خانم فقیر فلورانسی که اخیراً فوت کرده بود، توصیه می‌کرد که به جای نوزده بار خونریزی از ناحیه بازو در دو هفته پس از بستری شدن و امیدیه (همانطور که به راحتی می‌توان فهمید) قبل از مرگ نابهنگامش، کرم خاکی ترشی در سرکه یا مارمولک‌های سبز زنده جوشیده در روغن، همانطور که دکتر سالمون توصیه طلسم کرده بود، بخورد، رحمت طلسم الهی نصیبش می‌شد.

[صفحه ۱۷۶] با این حال، طب قربانی، در اشکال ساده‌تر و بهترین دعانویس شهر قابل تشخیص‌تر خود، بدون شک رو به زوال است، اگرچه هنوز می‌توان بخش زیادی از روح آن را در رفتار ما با بیماران ردیابی کرد. احتمالاً تا دعا حدودی کاهش ارتدکس بودن را مدیون هومیوپاتی (مانند بسیاری از انواع دیگر بدعت) هستیم؛ و کودکان، با دیدن مجسمه‌های هانمن رامهرمز در ویترین مغازه‌ها، می‌توانند به درستی یاد بگیرند که آن نجات‌دهنده بزرگ را که آن لیوان‌های بزرگ و نفرت‌انگیز بدبختی - طلسم نویس فواره‌های سیاه اشک‌های کودکانه - لیوان‌های هق‌هق و آه و نفس نفس زدن و تقلاهای غیرقابل توصیف را از مهدکودک بیرون راند، تقدیس کنند، لیوان‌هایی که مادام رولند اولین الهام آن روحیه شهادت‌طلبی را از یکی از آنها گرفت که او را به سمت جادو و طلسمات گیوتین سوق داد،

زمانی که شش بار متوالی شلاق خورد، قبل از اینکه محتویات نفرت‌انگیز را ببلعد. پاورقی‌ها: [26]از آنجایی که ذهن مدرن ممکن است در مورد نحوه‌ی ورود برخی از جادو و طلسمات این مواد به اقتصاد داخلی ما کمی گیج شده باشد، گزیده‌ی زیر از فرهنگ خانوادگی دکتر سالمون (۱۶۹۶) می‌تواند موضوع را روشن کند: « مرجان ، برای آماده‌سازی، مقداری بهبهان را که مناسب می‌دانید بردارید. آن دعا را با ساییدن طلسم نویس روی جادو و طلسمات سنگ آذرین یا هاون آهنی به پودر نرمی تبدیل کنید. کمی گلاب را به تدریج روی آن بریزید و برای استفاده به شکل گلوله درآورید. پس از این روش، چشم خرچنگ، مروارید، صدف و سنگ‌های قیمتی برای ساختن کوردیال‌های ترکیبی از آنها و سایر مواد مناسب برای تقویت قلب در تب یا بیماری‌های شدید و ترمیم پوسیدگی‌های طبیعی آماده

می‌شوند.» آبنوس با تراشیدن آن به صورت براده و تهیه‌ی جوشانده بلعیده می‌شود. شایستگی زنان برای خدمت دین. از جمله ناهنجاری‌های وضعیت اجتماعی ما می‌توان به این واقعیت اشاره کرد جاجرم که اگرچه عموماً پذیرفته شده است که زنان از مردان مذهبی‌تر دعا هستند، اما در عصر و کشور ما، وزارت دین (با استثنائات بسیار اندک) منحصراً به بهترین دعانویس شهر مردان اختصاص دارد. در طلسم نویس حالی که از هر ده نفر، نه نفر آگاه هستند که اولین احساسات تقوایی آنها از مادرشان سرچشمه گرفته است و تنها یک خواهر یا همسر باعث شده است که ایمان آشفته سال‌های پایانی آنها از شوک‌های دنیوی و شک و تردید جان سالم به در ببرد، هنوز هیچ کانال شناخته‌شده‌ای وجود ندارد که از طریق آن این آب‌های حیات، که در چشمه قلب زنان

ذخیره شده‌اند، بتوانند فراتر از باریک‌ترین مرزها جریان یابند. در حالی که، برعکس، می‌توان حدس زد که برای تعداد بسیار زیادی از روحانیون، خیرخواه، دانشمند و وظیفه‌شناس، احساس خشکی روح در تمام آنچه که به بخش معنوی‌تر شغل آنها مربوط می‌شود، یک سرزنش دائمی است. ساکنان سیکو هر روز می‌نویسند[صفحه ۱۸۰]پاییز در روزنامه‌ها شکایت می‌کند که نمی‌تواند از موعظه هفتگی خود در هیچ کلیسایی در محله‌اش تجدید قوا کند.

رامشیر

۴ بازديد
از دیوانه بودن ما خبر داشت - تا الان تمام اردوگاه این را می‌دانند. اوضاع آنقدر بالا گرفته که اگر فقط کلمه هایک را به زبان بیاورید، همه شروع به خندیدن می‌کنند. به هر حال، هیچ‌کس هرگز از دست برنت عصبانی نمی‌شود، حتی اعضای هیئت امنا. و آنها فقط رو در رو از دست هاروی عصبانی می‌شوند - پشت سرش مجبورند به او بخندند، دعا سرپرستان پیشاهنگی و همه. ما باید نگران ترس از اعضای هیئت امنا باشیم - آنها به هر حال به بدی مدیران نیستند. و معلمان ریاضی. خب، بعدش ما... شب بخیر ، صدای رامشیر ناقوس شام بلند شد، باید برم پایین شام بخورم.

اول باید دستامو بشورم... تا دیر نشده، بعداً می‌بینمت. به هر حال، این داستان تموم شد... خدا رو شکر، شرط می‌بندم همینو می‌گی. به هر حال، باید نگران باشم جادو و طلسمات چون داستان طلسم بعدی از این بدتره... خواهی دید. همه چیز در مورد اون پیاده‌روی دیوانه‌وار به وست شور پوینت، چیزی که ما بهش می‌گفتیم، هست. پس اگه فکر کردی این آخرین داستان پیاده‌رویه، اشتباه کردی. پسر، نمی‌تونی جادو و طلسمات ما رو از دست بدی! جان بردفورد در حالی که هیزم‌ها روشن می‌شدند، به همرزم شهیدش گفت: «دلتنگ باش برادر! باغ ملک امشب شام طلسم نویس دلچسبی با خداوند در بهشت ​​خواهیم داشت!» لشکری ​​از معترفان مدرن که در صندلی‌های کتابخانه جادو و طلسمات نشسته بودند، فریاد زدند: «دلتنگ باشید، همه! بهشتی و پروردگاری وجود ندارد، و وقتی بمیریم، کار همه ما در دنیای مردگان تمام

خواهد شد ؛ اما نسل‌هایی که پس از ما می‌آیند، با کتاب‌های زیبا و سرمشق‌های آموزنده ما بسیار تربیت خواهند شد.» شاید بهترین نمونه برای نشان دادن سرزندگی اخلاقی عصر ما، تردیدهایی باشد که ظاهراً ضربات مهلکی به سر و قلب فضیلت انسانی وارد می‌کنند، اما آن را زنده و پویا نگه می‌دارند و حتی با آرزوهایی برای رسیدن به تعالی والاتری از آنچه بهترین دعانویس شهر شیبان قدیسان و قهرمانان تاکنون طلسم نویس به آن دست یافته‌اند، به تپش طلسم می‌اندازند. نگاهی به «کافرانی» دعا که ماسیلون و جرمی تیلور با آنها سر و کار داشتند و مقایسه آنها با لاادری‌گرایان زمان ما.[صفحه ۱۲]زمان، در واقع دلگرم‌کننده‌تر از مقایسه‌ی «مؤمنان» قرون گذشته با عصر حاضر است.

در حالی که ملحد جادو و طلسمات قدیمی رذیلت خود طلسم نویس را پشت حصاری از کفر پنهان می‌کرد که هیچ فرجامی به او نمی‌رسید، اگنوستیک جدید صادقانه ادعا می‌کند که عقاید او بهترین پایه‌های فضیلت هستند. هیچ کس نمی‌تواند برای لحظه‌ای در مورد او بگوید که تاریکی را به جای نور انتخاب می‌کند زیرا اعمالش شر است. اگر (همانطور که ما فکر می‌کنیم) تاریکی باشد که او انتخاب کرده است، شکی نیست که اعمال او خوب است و برداشت‌های او از وظیفه واقعاً والا و گسترده است و با هر استدلالی که خود را در شادگان استفاده از آن آزاد گذاشته است، تقویت می‌شود.

او با انکار ایمان به خدا و زندگی طلسم پس از مرگ - یعنی به بهترین دعانویس شهر خوبی بی‌نهایت و خوبی جاودانه - ایمان راسخ خود را به خوبی که در زندگی بشر توسعه یافته است - جادو و طلسمات یعنی به خوبی محدود در درجه و مدت - حفظ می‌کند. اگر قرار باشد گفته‌ی خود او را در این مورد بپذیریم، اگنوستیک کاملاً جبهه‌ی نبرد الهیاتی را تغییر داده است. اکنون این بت‌پرستان طلسم هستند که لاباروم مقدس وظیفه و فداکاری را به چنگ آورده و آن را حفظ کرده‌اند، و به همین دلیل، پیروزی برایشان مقدر شده است. هندیجان این ادعا یکی از جدی‌ترین ادعاهایی است که می‌تواند بین انسان و انسان مطرح شود.

مبارزه با آن آسان نبود - افسوس! اغلب فراتر از توان ما بود -[صفحه ۱۳]شک و تردیدهای ما یا دیگران، در حالی که ما با آنها جنگیدیم، همانطور که ملوانی با دشمنانی که در شبی طوفانی طناب لنگر خود را قطع می‌کنند، می‌جنگد. ما از هوش عجیب و غریبی که وقتی این شک و تردیدها کار خود را کردند و ما را کاملاً از وفاداری به خدا و امید به طلسم زندگی دیگر دور کردند، بهترین دعانویس شهر شگفت‌زده و خلع سلاح طلسم نویس شده‌ایم، آنگاه ، وقتی همه چیز از بهترین دعانویس شهر دست رفته به نظر می‌رسد، ناگهان متوجه خواهیم شد که به جزایر خوشبخت فضیلت و صلح دست یافته‌ایم.

به ما اطمینان داده شده است که تنها شکاک تمام‌عیار می‌تواند قدیس کامل باشد. هیچ‌کس نمی‌تواند بی‌طرفانه به برادرش روی زمین خدمت کند تا زمانی که کاملاً متقاعد شود که پدری در آسمان ندارد. میوه درخت دانش (البته همیشه فرض بر این است که درخت دانش واقعی است.

هیدج

۴ بازديد
به گردنش انداخته بود را نشان داد (به نظر می‌رسید از صحبت کردن با راسلی در مورد این مسائل می‌ترسد)، چیزی که جز حروف اول RC که روی آن حک شده بود، هیچ ارزشی نداشت. او این آویز کوچک را پنهان کرده هیدج بود، شاید با این فکر که وجدان خودش را آرام کند تا باور کند که هیچ راهی برای شناسایی آن نعمت کوچکی که نمی‌تواند فکر از دست دادنش را تحمل کند، وجود ندارد. «الان که برام مهمه، می‌دونم اگه کسی رو داره که مثل من براش مهم باشه - اگه بتونی پیداشون کنی. حداقلش اینه که من اونو ساختم.

تا وقتی زنده‌ام پیشم بوده. تا وقتی که دیگه نباشم...» و بنابراین تام با غریزه یک پیشاهنگ واقعی، تحقیقاتی انجام داده بود که منجر به شناسایی هویت آن کودک بی‌سرپرست شده بود. او گفت: «و هیچ‌کس بعد از دیدن همه شما با هم نمی‌توانست در این مورد شک کند.» آردن پرسید: «و خاله سالی؟» «آیا او...؟» تام پرسید: «فکر می‌کنی اگر او [آردن] بود، الان اینجا نشسته بود و می‌خندید؟ اما او دیگر نمی‌تواند آنجا تنها زندگی کند. دارند درباره بردنش به خانه صحبت می‌کنند. من... من داشتم فکر می‌کردم اگر ما... من قیدار و تو برویم ماهیگیری، آردن، شاید بتوانیم از کوه بالا برویم و او را ببینیم.

اگر فکر می‌کنی می‌توانی.» آردن در حالی که با غرور و روحیه سر زیبایش را تکان می‌داد، گفت: «من از پس هر کاری برمی‌آیم.» تام گفت: «این در خانواده موروثی است.» آردن گفت: «من تنها کسی هستم بهترین دعانویس شهر که تا الان هیچ کاری نکرده‌ام. حالا نوبت من است. اگر می‌خواهی می‌توانی با من بیایی. من همین طلسم نویس الان به شیدی ویل می‌روم و ترتیب می‌دهم که خاله سالی را به بریجبورو ببرند - او اتاق طلسم بزرگ با پنجره‌ی قوسی خواهد داشت. چطور می‌توانی توی صورتم نگاه کنی، تام اسلید، و بگویی خرمدره که دارند در مورد بردن او به خانه صحبت می‌کنند؟ این خیلی عجیب است! این نشان بهترین دعانویس شهر می‌دهد که مردها چقدر وحشی هستند! من می‌خواهم - همین الان، همین الان - با قایق از آنجا عبور کنم و

از کوه به شیدی ویل بروم و ترتیب دهم که او را به بریجبورو بیاورند. ما قبلاً برایش خانه‌ای پیدا کرده‌ایم، متشکرم. اتاق بزرگ طاقچه‌دار، مادر؛ فقط...» تام گفت: «فهمیدم که قرار بود توی اون اتاق یه رادیو بذاری.» آردن حمیدیه با عصبانیت گفت: «هیچ طلسم رادیویی وجود ندارد، و من به هر حال از آنها متنفرم. خیلی از شما متشکرم - حالا فرصتی دارم که کاری انجام دهم.» تام گفت: «باید از میان جادو و طلسمات یک جنگل وحشتناک آن طلسم بالا عبور کنی. اگر واقعاً می‌خواهی بروی، می‌توانیم با ماشین دعا و با بهترین دعانویس شهر ماشین مسیر طولانی را طی کنیم.» «من جنگل را ترجیح می‌دهم، متشکرم.

اگر نمی‌خواهی، لازم نیست بروی.» «لباست پاره می‌شود.» «برادرم دستش کاملاً پاره شد.» تام گفت: «انگار ارثی است.» «اگر دوست داری می‌توانی بروی، فقط قرار جادو و طلسمات نیست هیچ دخالتی در ترتیبات داشته باشی. مامان رزلی را دارد، تو ویلفرد را داری - خودت گفتی. بهترین دعانویس شهر و خاله سالی مال من است و لطف می‌کنی که این کار را گتوند نکنی - یافته‌هایت مال من است، این چیزی طلسم نویس است که خودت گفتی.» ویلفرد گفت: «نگذار گولت بزند، آردن. تمام مدت داشت اوضاع را طوری درست می‌کرد که آدم دعا بگوید خاله سالی با ما زندگی می‌کند.» تام پرسید: «باور می‌کنی؟» آردن گفت: «من هر چیزی را از تو باور می‌کنم.

من یک چیز را می‌دانم و آن این است که از پس خاله سالی برمی‌آیم - به نظرم اسم خیلی قشنگی است! و حالا می‌خواهم از کوه بالا بروم بهترین دعانویس شهر - به شیدی ویل. اوه، فکر می‌کنم درست مثل یک فیلم است، اینطور نیست، مادر؟ اگر می‌خواهی با من بیایی، تام، خواهش می‌کنم. اما لازم نیست بروی - اگر می‌ترسی . » دعا او دقیقاً نمی‌ترسید؛ او طلسم یک قهرمان بزرگ بود، تام. سلام به همگی، این اولین داستانیه که بعد از مدت‌ها نوشتم، فقط هنوز ننوشتمش. منظورم اینه که وقتی کامل نوشته بشه، اولین داستانی میشه که بعد از مدت‌ها نوشتم.

چون طلسم نویس خودنویسم موقع هم زدن قهوه توی اردو شکست. پی-وی هریس گفت که این موضوع هیچ فرقی نمی‌کند، چون قرار طلسم نویس است یک دیده‌بان بتواند با یک تکه چوب نیم‌سوز که تا یک نقطه تراشیده شده بنویسد. او می‌گوید پیشگامان این‌طور می‌نوشتند. او فکر می‌کند کلمه پیشگام از کلمه پای می‌آید. او می‌گوید این‌طور می‌نویسد.

ارومیه

۵ بازديد
حداقل هیچ راه میانبری بلد نبود. اگر با قدم‌های بلند به زمین بازی می‌رفت و می‌گفت: «به ما اینجا یک فرصت بده، طلسم باشه؟» آنها به او فرصت می‌دادند بهترین دعانویس شهر و همه چیز آسان می‌شد. اما او فقط نمی‌دانست چگونه این کار را انجام دهد. بنابراین او دختر بهترین دعانویس شهر کوچک ونت‌ورث را در واگن برادرش کشید، و این کار را قبل از بازگشت به مدرسه در این روز خاطره‌انگیز از غش کردنش انجام می‌داد. باید اعتراف کرد که او برای بازی در نقش اسب چابک برای چنین اسب‌سوار ریزنقشی، نسبتاً ارومیه بزرگ به نظر می‌رسید. او به اندازه کافی هیکلی، لاغر و برای سنش نسبتاً قدبلند بود.

هیچ نشانه‌ای از بیماری اخیر در ظاهرش دیده نمی‌شد. او رنگی زیبا و چشمانی قهوه‌ای با همان حالت سرزنده‌ی چشمان خواهرش دعا داشت. او از خانواده‌ای خوش‌قیافه بود. روزلی، برادر کوچک‌تر که قبل از تولد ویلفرد سرنوشتی بدتر از مرگ را متحمل شده بود، توسط دوستان بهترین دعانویس شهر قدیمی خانواده‌ی کوچک غمگین و کوچک، به عنوان کاشان کودکی با زیبایی نادر به یاد آورده می‌شد. تنها یک ویژگی در ویلفرد وجود داشت که مایه تمسخر پسران می‌شد. موهایش موج‌دار بود جادو و طلسمات و یک دسته موی سرکش مدام روی پیشانی‌اش می‌افتاد که مدام با جادو و طلسمات دستش آن را بالا می‌کشید. مطمئناً هیچ چیز زنانه‌ای (آنطور که می‌گویند) در این کار وجود نداشت.

اما در آن ساعت شوم ظهر، گروه‌هایی از پسران که از آن محله عبور می‌کردند، مکث می‌کردند تا پسر جدید را تماشا کنند و خیلی زود متوجه این عادت او شدند. آنها با پرسه زدن، شروع به تقلید از او کردند و کهریزک به نظر می‌رسید که از بهم ریختن موهای خود به عنوان جشن عادت ناخودآگاه او، رضایت پیدا می‌کنند. مطمئناً این یک کار ننگین و حقیرانه جادو و طلسمات بود که ویلفرد حدود نیم ساعت وقت خود را به آن اختصاص داده بود. دختر کوچک ونت‌ورث یک مستبد واقعی بود. او توپ را پرتاب کرد و ویلفرد او را به نقطه توقف رساند.

اینکه لوری مدن چطور توپ را گرفت، هیچ‌کس متوجه نشد؛ او همیشه در شیطنت و مسخره کردن از همکارانش جلوتر بود. بعد از اینکه توپ را گرفت، آن را در جیبش گذاشت. او کوچکترین تصوری نداشت که ویلفرد کاول به او نزدیک شود و آن را مطالبه کند. هیچ‌کس هرگز از لوری مدن چیزی نخواست؛ عادت او این بود که اموال پسران دیگر (و به‌خصوص بچه‌های کوچک) را تا زمانی که به نفعش بود و می‌توانست آن را پس بدهد، نگه دارد. او این کار را نه از روی بی‌صداقتی، بلکه برای خودنمایی انجام می‌داد. پسربچه‌های کنار زاهدان خیابان که از قدرت و تمایل او برای رساندن طلسم این هوس‌های بی‌ارزش به آخرین حد خشم قربانی‌اش آگاه بودند، با دیدن ویلفرد کاول که به سمت مدن قدم می‌زد، غرق در شادی

شدند، انگار که تنها کاری که باید می‌کرد این بود که درخواست توپ کند تا آن را به دست آورد. چه معصومیت دخترانه‌ای! آنها حرف‌هایش را نمی‌شنیدند، فقط اتفاقی که می‌افتاد را می‌دیدند. ویلفرد به راحتی گفت: طلسم نویس «بیایید آن توپ را بگیریم - سریع.» مدن با تمسخر گفت: «سریع؟ چطور می‌تونی از اون طرف بری؟» و توپ را بیرون آورد و روی زمین انداخت. ویلفرد به راحتی گفت: «بدهش به من، وگرنه داغونت می‌کنم. حالا اینجا نایست و حرف نزن.» اینها کلمات عجیبی بودند که خطاب به لوری مدن گفته دامغان می‌شد - از طرف یک پسر تازه وارد با موهای موج‌دار.

لوری مدن که آنتن رادیو پی وی هریس را "فقط برای تفریح" طلسم نویس پایین کشیده بود. لوری مدن که کلاه‌هایش را پس می‌داد و از مرتب کردن کراوات پسرهای دیگر دست می‌کشید، فقط در لحظه‌ای که اراده‌ی شیرینش حکم می‌کرد. با این حال، دقیقاً همان کلماتی که شنیده بود او را به مکث واداشت. دو چشم قهوه‌ای، شگفت‌انگیز با نوری عجیب، مستقیم به او نگاه می‌کردند. یکی از این چشم‌ها، چشم راست، کمی طلسم نویس منقبض شده بود و نشان دعا از عزمی سرد داشت. هیچ کس جز لوری این را ندید. سپس طلسم این لوری مدن بود که دو کار انجام داد - بلافاصله.

یکی از این کارها به خاطر ویلفرد کاول بود. دیگری به خاطر تماشاگرانش در جدول مقابل. برای اینکه حق مطلب را ادا کرده باشم، او سریع فکر کرد و عمل کرد، و با مهارتی سنجیده. او توپ را با بی‌خیالی دور انداخت، در عین حال دستش را به نشانه تهدیدی تحقیرآمیز بالا برد.

دماوند

۴ بازديد
شنیده بود، مثل یک دیوانه شروع به هذیان گفتن کرد. او وحشیانه دستانش را تاب می‌داد، گریه می‌کرد و در حالی که در اتاق قدم می‌زد، فریاد می‌زد: «پسرم! پسر من! کاش قبری را زود پر کرده بودی، یا من برای تو مرده بودم! ای، پسر من! پسر من!» و جادو و طلسمات در حالی که چنین مرثیه‌هایی سر می‌داد، همچنان به شیون و زاری ادامه می‌داد. آقای برایت، در حالی که تقریباً دماوند نمی‌دانست چه بگوید یا چه کار کند، فریاد زد: «چرا، این چیست؟» کشیش طلسم تقریباً فریاد زد: «ای پروفسور، پسرم به من دروغ گفته! به من دروغ گفته!! به من دروغ گفته!!!» و دوباره در اتاق قدم زد و موهایش را کند.

دوباره به جایی که آقای برایت ایستاده بود برگشت و ادامه داد: «او به من گفت که تو با چماق او بهترین دعانویس شهر را زدی، و جای زخمی روی سرش به من نشان داد که گفته بود او را زده‌ای، و بعد، وقتی دنبالت فرستادم، و او دید که داری می‌آیی، اعتراف کرد که همه چیز دروغ بوده! دروغ!! دروغ!!! خدای من، پسر من! پسر گمشده و نابود شده‌ی من! یک دروغگو!» دوباره فریاد زد. «در جهنم، آنها چشمان خود را از عذاب بالا خواهند برد...» آقای برایت در مواجهه با کشیش تقریباً دیوانه دستور داد: «بس کن! یاوه‌گویی را بس کن و بنشین، و نسیم شهر بگذار مثل آدم‌های عاقل در مورد این موضوع صحبت کنیم.» و در حالی که صحبت می‌کرد، آقای ویور را به سمت صندلی هدایت کرد.

آقای طلسم نویس برایت که برای اولین بار از وقتی که پسر را به کلاس درس فراخوانده بود با او صحبت می‌کرد، گفت: طلسم «حالا داد، در این مورد به من بگو.» «داد» لحظه‌ای تردید کرد و با نگاهی گستاخانه به معلمش نگریست و سرانجام غرغر کرد: «من چیزی برای گفتن ندارم.» با این حرف، کشیش نزدیک بود دوباره دچار حمله‌ی عصبی شود، اما نگاهی از آقای طلسم برایت او را منصرف ری کرد و دوباره روی صندلی‌اش ولو جادو و طلسمات شد، تقریباً از حال رفت. سپس آقای برایت صحبت کرد و تمام توجهش را به «داد» معطوف کرد. «پسرم،» گفت، «برای هیچ‌کدام از ما بی‌فایده است که آنچه را که در یک یا دو ساعت گذشته گفته و انجام داده‌ایم، مرور کنیم.

لازم نیست بگویم، بهترین دعانویس شهر و لازم نیست از تو بخواهم که بگویی، که رفتارت چقدر کاملاً زننده بوده است. اما می‌خواهم همین‌جا این را به تو بگویم: می‌خواهم هر چه زودتر خودت را کنترل کنی و منطقی دعا در مورد این موضوع فکر کنی. جادو و طلسمات فقط از یک چیز بهترین دعانویس شهر در این ماجرا می‌ترسم، و آن این است که اگر مراقب نباشی، ضرر بزرگی برایت خواهد داشت. تو به همکلاسی‌هایت توهین کرده‌ای، از اقتدار منطقی مدرسه سرپیچی کرده‌ای، و به والدینت دروغ دعا گفته‌ای. من به آنچه با من کرده‌ای ورامین یا در مورد من گفته‌ای اهمیتی جادو و طلسمات نمی‌دهم - بیخیال این‌ها؛ اما به چیزهای دیگر اهمیت می‌دهم، و مشتاقم که هر چه زودتر، قبل از اینکه خیلی دیر شود، آنها را درست کنی.» می‌دانید، مردم خوب، وقتی طلسم نویس استخوانی می‌شکند،

کاری که باید انجام شود این است که هر چه سریع‌تر آن را جا بیندازید. اگر مدت زیادی در جای خود باقی بماند، دوباره درست کردن آن ده برابر سخت‌تر از اولش است، و حتی اگر بالاخره جا بیفتد، احتمال دارد که به طور طلسم ناقص به هم بپیوندد، یا شاید برای همیشه یک عضو کج ایجاد کند. هر چه زودتر یک نقص جبران شود، برای همه طرف‌های درگیر بهتر است. آقای برایت ادامه داد: «خب، حالا باید این را به شما بگویم.» «نمی‌خواهم به خاطر این اتفاق از مدرسه انصراف بدهی. این کاری است که تو در معرض آن هستی، و دقیقاً قرچک همان کاری است که نباید انجام دهی.

تو مدتی است که در کارت خوب عمل می‌کنی، و نمی‌توانی اجازه دهی این ماجرا تو را از هم بپاشد.» «داد» با ترشرویی گفت: «خب، فکر کنم به کسی جز خودم آسیبی نمی‌رساند، و این به خودم مربوط است.» دور، هنوز دور. کشیده شده، اما تمایلی به آمدن ندارد. می‌بیند، می‌داند چه باید بکند، اما، تحت سلطه‌ی شیطانی سرکش، مدام روی برمی‌گرداند و کار دیگری انجام می‌دهد. این راه طبیعت منحرف انسان است. آن را «انحطاط کامل»، «گناه نخستین»، «ناتوانی»، «انسان طبیعی» بنامید، برایم مهم نیست چه، فقط این - شرایط را تشخیص دهید و وقتی مستقیماً با آن روبرو می‌شوید، با آن برخورد کنید تا قربانی خود را نابود نکند.