صدرا

فولیکول مو

صدرا

۱ بازديد
بوده است؛ برای بسیاری از عروس‌های شاد سال دیده است، سال دیده است؛ من وظیفه ساقدوش بودن را انجام داده‌ام، در سه یا چهار، در سه یا چهار؛ بهترین دسته گل من زیبایی طلسم داشت، اهداکننده‌اش بیشتر، اهداکننده‌اش بیشتر. زمستان دوم من تمام شد، افسوس! و من، افسوس! و هیچ معشوق پذیرفته‌شده‌ای ندارم: [صفحه ۱۱۳]از من نپرس چرا، از من نپرس چرا. گل‌های او سینه‌ام را سایه‌بان می‌کردند یک روز آفتابی، یک روز آفتابی؛ روز بعد، گریختند و پژمردند، زیبا و دسته گل، زیبا و دعا دسته صدرا گل. بیهوده، در مجلس رقص طلسم و مهمانی‌ها، تور خود را انداخته‌ام، تور خود را انداخته‌ام؛ این قلبِ والس‌وار و نظاره‌گر هنوز انتخاب نشده، هنوز انتخاب نشده است.

زمستان دوم من تمام شده است، افسوس! و من، افسوس! و هیچ معشوق پذیرفته‌شده‌ای ندارم: از من نپرس بهترین دعانویس شهر چرا، از من بهترین دعانویس شهر نپرس چرا. به من می‌گویند عجله‌ای برای حلقه‌ی بکارت، برای حلقه‌ی بکارت نیست ؛ و من برای ازدواج خیلی جوانم: چنین چیزی وجود ندارد، چنین چیزی وجود ندارد. جزر و مد بهار بعدی در کازرون هجدهمین سال من، هجدهمین سال من، از راه خواهد رسید؛ دعا این مرا در شور و اشتیاق فرو می‌برد، [صفحه ۱۱۴]ای خدای من، ای خدای من! بهترین دعانویس شهر ای خدای من، ای خدای من! زمستان دومم هم تمام شد، افسوس! و من، افسوس! و من هیچ معشوق پذیرفته شده‌ای ندارم: از من نپرس چرا، از من نپرس چرا.

[صفحه ۱۱۵] آهنگ برای درام «جاسوس». چنگ عشق، هنگامی که برای اولین بار آوازش را زیر درخت مهتاب شنیدم، با کلام جادو و طلسمات رنج‌دیده‌اش طنین‌انداز شد، و آه، چقدر آوازش برایم عزیز است؛ اما جهرم آن ساعت همیشه ناله خواهد کرد، آنگاه که شیپور به هوا برخاست، تا نغمه ملایم عشق را خاموش کند، [صفحه ۱۱۶]موسیقی جنگ وحشی شجاعان. زیرا او آوازش را شنیده است، و اکنون صدایش از صدای من شیرین‌تر است؛ و او سوگند شومی را که به من و تنها عشق خورده بود، شکسته است . آن چنگ، نوای همیشگی‌اش را از دست داده است، دیگر سیم‌هایش تکان نمی‌خورند، انگشتانش، ای کاش فقط موسیقی چنگ عشق را می‌دانست.

۱۸۲۲. [صفحه ۱۱۷] سخنرانی، در طلسم نویس مراسم مرودشت افتتاحیه یک تئاتر جدید، نوامبر ۱۸۳۱. روح درام کجا ساکن است؟ نه تنها در زیر سقف کاخ، کنار تخت سلطنت، در صومعه‌های دانش، در آلاچیق‌های جشن دوستی، [صفحه ۱۱۸]تالارهای مصور هنر، یا برج‌های برگ‌بوی پیروزی، جایی که نبض انسان می‌زند یا شور و شوق بازی می‌کند، او از لبخند زدن یا آه کشیدن برای دور کردن افکار انسان لذت می‌برد: زمان‌ها و صحنه‌های شلوغ را در حلقه قدرت خود، و تجربه یک زندگی را در یک ساعت آموزش می‌دهد. امشب او برای اولین بار به گنبد ما، آخرین گنبدش، درود می‌فرستد، باشد که خانه ابدی او باشد؛ و ما پیام‌آوران شادمان او ایستاده‌ایم، آریل‌های احضار شده با عصای عرفانی‌اش، تا از شما استقبال کنیم.

باشد جادو و طلسمات که به ساعات آینده‌اش سعادت ببخشید و زندگی را به او عطا کنید ، در این دیوارها که در آرمانش مقدس شده‌اند، در گرمای پرورش‌دهنده تشویق شما، طولانی است. در لبخندهای راسک مردم، عشق‌های مردم، عزیزترین خانه اوست، بازیگر نفس می‌کشد و حرکت می‌کند، ستایش‌های شما برای ما و هنر ما مانند خون حیات برای قلب انسان است: و هر طلسم قدرتی که به برگ فرمان سبز بودن می‌دهد، در طبیعت بر طلسم نویس این صحنه تقلید او عمل می‌کند. [صفحه ۱۱۹] پرتوهای خورشید ما، برق چشمان شادمان هستند، بادهای ما، زمزمه‌ی تشویق، که از لبی به لب دیگر پرواز می‌کند، خنده‌ی دل‌انگیزِ شادی، و صدای دست‌های صمیمانه‌ای که شادمانه حلقه می‌زنند، و شبنم خودِ آسمان در اشکی که آن زن بر غم‌های تصویر شده در اینجا می‌ریزد، بر ما

می‌بارد، هنگامی که احساساتِ انباشته، کلامی برای بیانِ قدرت، جادوی طلسمِ طلسم نویس بازیگر ندارند . اینها از جادو و طلسمات آنِ ما بوده‌اند؛ و آیا بیهوده امید داریم که بهترین دعانویس شهر در اینجا، بارها و بارها، دوباره آنها را از آنِ خود کنیم؟ نه! در حالی که قلبِ خسته می‌تواند در شادی‌ها یا غم‌های داستان، از دردهای خود آرامش یابد؛ در حالی که لب‌های باز و گونه‌های چال‌دار وجود دارند، هنگامی که موسیقی نفس می‌کشد، یا شوخ‌طبعی یا طنز سخن می‌گوید؛ در حالی که روحِ استادِ شکسپیر می‌تواند شریف‌ترین و شایسته‌ترین افکار را فرا بخواند و جامِ زندگی را با حباب‌هایی به روشنیِ شادی لبریز کند، و سینه‌ی مشتاق را به سعادت برساند؛ تا کی کسانی که در بهار جوانی خود به صدای حقیقت درام گوش فرا داده‌اند، و
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.