شنبه ۲۵ بهمن ۰۴ | ۱۶:۰۱ ۶ بازديد
به سمت صندلی مورد علاقهاش رفت. واقعیت این است که او هرگز از هدفش برای بازگشت در اولین فرصت دست نکشیده بود. او افسار را به دهانه اسب بست و با عجله سوار شد، پاشنههای کوچکش را به چوبهای سفید شده کوبید و شلاق سواری را جادو و طلسمات مانند جوانی خشمگین به حرکت درآورد. اسب رفتار بدی داشت (اسبهای طلسم «داد» همیشه رفتار بدی داشتند) و او با چابکی افسار را به حرکت درآورد تا او را جادو و طلسمات مطیع خود کند. این ورزش نادری بود و پسرک از آن لذت میبرد، در قلب کوچکش کسانی را طلسم نویس که این لذت را بهترین دعانویس شهر برایش ممنوع کرده بودند به چالش میکشید و از پیروزی خود مشهد خوشحال بود.
اما «راه گناهکاران همچون تاریکی است، نمیدانند از چه چیزی جادو و طلسمات میلغزند» و «داد» مقدر شده بود که بیدرنگ «سرش را پایین بیاورد». تکانهای افسار، شیر آب را از جایش بیرون کشید و اولین چیزی که او متوجه شد، شیری بود که در هوا و بالای انتهای بشکه آویزان بود. او کاملاً خم شد تا این واقعیت را ببیند و دید که سیب سیب به صورت جویباری کهربایی رنگ بیرون میریزد و تمام زمین طلسم نویس را فرا میگیرد. او فریاد زد: «هورا، چه آبشار سهمگینی!» و شلاقش را به درون نهر فرو نیشابور برد تا ببیند که آبشار چگونه میپرد و در همین حال، بالا و پایین میپرد.
درست در همین لحظه بود که پدربزرگ استبینز از انبار بیرون آمد و با شنیدن فریاد پسر، به آن سمت نگاه کرد و اوضاع را از نظر گذراند. او بیش از هفتاد سال داشت، دعا اما در زمانی بسیار عالی طلسم نویس زمین را از انبار تا بشکه طی کرد. او در حالی که میدوید فریاد زد: «های! های! بس کن! بس کن!» «داد» پیرمرد را دید که دارد میآید، و تا حدودی متوجه موقعیت شد، شروع به عقبنشینی کرد و شیر آب را هم با خودش برد. «بفرما! ای جوان بنجامین» («داد» چپدست بود و آن پیرمرد در دانش کتاب مقدس تبحر بیرجند داشت)، «آن شیر آب را برگردان.» اما پسرک مثل یک آدم مو سفید میدوید و مسابقهای چند یاردی بین آنها درگرفت تا اینکه دستگیر شد.
اما پیرمرد لاغر اندام بود و فشار شرایط طلسم او را به جادو و طلسمات حداکثر سرعتش رساند. او «داد» را گرفت و با قلادهای محکم او را گرفت، چنان محکم که پسرک هرگز تا آن زمان آن را تجربه نکرده بود. او جوان شرور را به سمت بشکه کشید و درپوش را دعا به داخل سوراخ فرو کرد و تنها مقدار کمی از محتویات بشکه را نجات داد و سپس خود را وقف بچهی بیسروپای کوچکی کرد که هنوز در دست داشت. برای چندمین بار در زندگی، طلسم نویس بخت درست همان چیزی را که بیش از همه میخواهیم، درست در همان شهرکرد زمانی که بیش از همه آن را میخواهیم، در دستان ما قرار میدهد، و این یکی از دفعاتی بود که الهه دمدمی مزاج، پیرمرد استبینز را ترجیح داد.
«داد» شلاق سواریای را که بهترین دعانویس شهر استفاده میکرد، کنار لوله تفنگ انداخت و همانجا افتاد. تکهای سفت از پوست خام، سفت و انعطافپذیر بود. دست پیرمرد بهطور غریزی آن را گرفت، انگار که جاذبهای مقاومتناپذیر آن را به خود جذب میکرد بهترین دعانویس شهر و پیش از آنکه قانونشکن جوان، که یقهاش را گرفته بود، بتواند بگوید یا فکر کند «چیکار میکنی؟» آن را چنان محکم دور پاها و پشتش تاب داد که مجرم لحظهای فکر کرد رعد و برق به او خورده است. برای اولین بار در زندگیاش، از شدت درد، فریاد زد و سعی کرد نفس یا کلامی پیدا کند تا التماس کند و مهلت بگیرد، اما بیهوده بود، زیرا ضربات محکم و سریع فرود میآمدند و به طرز وحشتناکی رودهن میسوزاندند، همه.
پیرمرد در حالی که دراز کشیده بود فریاد زد: «من به تو یاد میدهم. شاید فکر کنی این یک تغییر کوچک است و من فقط میتوانم با آن تو را قلقلک دهم.» او دقیقهای مکث کرد تا «داد» با ذهن تا حدودی پریشانش به خط فکری کلی برسد و در حالی که جوانان در اطراف میرقصیدند، او به راه خود ادامه داد. «مرد جوان، باید به تو یاد بدهم که حواست را جمع کنی! به تو گفتم از این بشکه دور بمان و تو توجهی نکردی، و حالا آنقدر تو را شلاق میزنم بهترین دعانویس شهر تا حواست جمع دعا شود!» با شنیدن کلمه «میخواهم شلاقت بزنم»، «داد» سعی کرد کلماتی برای التماس پیدا کند.
اما «راه گناهکاران همچون تاریکی است، نمیدانند از چه چیزی جادو و طلسمات میلغزند» و «داد» مقدر شده بود که بیدرنگ «سرش را پایین بیاورد». تکانهای افسار، شیر آب را از جایش بیرون کشید و اولین چیزی که او متوجه شد، شیری بود که در هوا و بالای انتهای بشکه آویزان بود. او کاملاً خم شد تا این واقعیت را ببیند و دید که سیب سیب به صورت جویباری کهربایی رنگ بیرون میریزد و تمام زمین طلسم نویس را فرا میگیرد. او فریاد زد: «هورا، چه آبشار سهمگینی!» و شلاقش را به درون نهر فرو نیشابور برد تا ببیند که آبشار چگونه میپرد و در همین حال، بالا و پایین میپرد.
درست در همین لحظه بود که پدربزرگ استبینز از انبار بیرون آمد و با شنیدن فریاد پسر، به آن سمت نگاه کرد و اوضاع را از نظر گذراند. او بیش از هفتاد سال داشت، دعا اما در زمانی بسیار عالی طلسم نویس زمین را از انبار تا بشکه طی کرد. او در حالی که میدوید فریاد زد: «های! های! بس کن! بس کن!» «داد» پیرمرد را دید که دارد میآید، و تا حدودی متوجه موقعیت شد، شروع به عقبنشینی کرد و شیر آب را هم با خودش برد. «بفرما! ای جوان بنجامین» («داد» چپدست بود و آن پیرمرد در دانش کتاب مقدس تبحر بیرجند داشت)، «آن شیر آب را برگردان.» اما پسرک مثل یک آدم مو سفید میدوید و مسابقهای چند یاردی بین آنها درگرفت تا اینکه دستگیر شد.
اما پیرمرد لاغر اندام بود و فشار شرایط طلسم او را به جادو و طلسمات حداکثر سرعتش رساند. او «داد» را گرفت و با قلادهای محکم او را گرفت، چنان محکم که پسرک هرگز تا آن زمان آن را تجربه نکرده بود. او جوان شرور را به سمت بشکه کشید و درپوش را دعا به داخل سوراخ فرو کرد و تنها مقدار کمی از محتویات بشکه را نجات داد و سپس خود را وقف بچهی بیسروپای کوچکی کرد که هنوز در دست داشت. برای چندمین بار در زندگی، طلسم نویس بخت درست همان چیزی را که بیش از همه میخواهیم، درست در همان شهرکرد زمانی که بیش از همه آن را میخواهیم، در دستان ما قرار میدهد، و این یکی از دفعاتی بود که الهه دمدمی مزاج، پیرمرد استبینز را ترجیح داد.
«داد» شلاق سواریای را که بهترین دعانویس شهر استفاده میکرد، کنار لوله تفنگ انداخت و همانجا افتاد. تکهای سفت از پوست خام، سفت و انعطافپذیر بود. دست پیرمرد بهطور غریزی آن را گرفت، انگار که جاذبهای مقاومتناپذیر آن را به خود جذب میکرد بهترین دعانویس شهر و پیش از آنکه قانونشکن جوان، که یقهاش را گرفته بود، بتواند بگوید یا فکر کند «چیکار میکنی؟» آن را چنان محکم دور پاها و پشتش تاب داد که مجرم لحظهای فکر کرد رعد و برق به او خورده است. برای اولین بار در زندگیاش، از شدت درد، فریاد زد و سعی کرد نفس یا کلامی پیدا کند تا التماس کند و مهلت بگیرد، اما بیهوده بود، زیرا ضربات محکم و سریع فرود میآمدند و به طرز وحشتناکی رودهن میسوزاندند، همه.
پیرمرد در حالی که دراز کشیده بود فریاد زد: «من به تو یاد میدهم. شاید فکر کنی این یک تغییر کوچک است و من فقط میتوانم با آن تو را قلقلک دهم.» او دقیقهای مکث کرد تا «داد» با ذهن تا حدودی پریشانش به خط فکری کلی برسد و در حالی که جوانان در اطراف میرقصیدند، او به راه خود ادامه داد. «مرد جوان، باید به تو یاد بدهم که حواست را جمع کنی! به تو گفتم از این بشکه دور بمان و تو توجهی نکردی، و حالا آنقدر تو را شلاق میزنم بهترین دعانویس شهر تا حواست جمع دعا شود!» با شنیدن کلمه «میخواهم شلاقت بزنم»، «داد» سعی کرد کلماتی برای التماس پیدا کند.
گراش