پنجشنبه ۲۳ بهمن ۰۴ | ۱۱:۴۶ ۴ بازديد
سپس او را به اتاق دیگری بردند، جایی که به او گفته شد لباسهایش جادو و طلسمات را درآورد و حمام کند، و پس از آن او را از راهرویی فوقالعاده طولانی از کنار درهای سلول عبور دادند. این بزرگترین اتفاق آن روز در زندگی زندانیان بود - بازرسی روزانه تازه واردان، زیرا آنها برهنه و ژولیده توسط گناهکاران بهترین دعانویس شهر مسنتر که با سخنان مختلف از آنها استقبال میکردند، عبور میکردند. طلسم به یورگیس اجازه داده شد تا طلسم بیشتر از بقیه در حمام بماند. امید - هرچند بیهوده - این بود که او بتواند خرمشهر حداقل کمی از اسیدها و نمکهایی را که طلسم نویس کارخانه کود روی پوستش حک کرده بود، حل کند.
زندانیان در سلولهای خود به صورت دو نفره زندگی میکردند، اما آن روز جایی برای یک نفر برای تنها بودن وجود داشت، و بنابراین یورگیس آمد. غرفهها در دو طرف راهروها به ردیف قرار داشتند. حدود هشت فوت طول و پنج فوت عرض داشتند و کف آنها سنگی و یک نیمکت دیواری ناهموار بود. هیچ پنجرهای در آنها وجود نداشت و تمام نور از پنجرههای سقف راهروها میآمد. هر غرفه دو تخت داشت، یکی بالای دیگری، هر کدام با یک تشک کاهی و یک جفت روکش نمدی خاکستری. روکشهای نمدی بسیار سفت و پر از دزفول ساس، شپش و کک بودند.
وقتی بهترین دعانویس شهر یورگیس تشک را بلند کرد، یک لایه کامل سوسک دید که در هر جهت پرواز میکردند. در اینجا دوباره برای او «قهوه تقلبی» و یک بشقاب سوپ آوردند. جادو و طلسمات بسیاری از زندانیان غذای خود را از رستورانی در همان نزدیکی میآوردند، اما یورگیس پولی برای آنها نداشت. بسیاری نیز کتاب برای طلسم نویس خواندن و کارت و شمع برای روشن کردن در شب داشتند، اما یورگیس در تاریکی و طلسم سکوت شب کاملاً تنها بود. حتی اکنون هم نمیتوانست بخوابد؛ افکار شب قبل در جریانی بیوقفه آبادان در مغزش به دنبال یکدیگر میدویدند. وقتی شب فرا رسید، مانند یک حیوان وحشی اسیر در سلولش بالا و پایین میرفت.
گاهی اوقات از خشم با مشتهایش به دیوارها میکوبید. دیوارها دستانش را زخمی میکردند - آنها به سردی و بیرحمی مردانی بودند که آنها را ساخته بودند. از دوردست صدای ناقوسهای کلیسا را شنید دعا که ساعت را اعلام میکردند. وقتی نیمهشب فرا رسید، یورگیس روی زمین دراز کشید و سرش را در آغوش گرفت و گوش داد. به جای سکوت پس از ساعت دوازده، ناقوسهای زیادی با صدای زنگ ساعت یکی شدند. یورگیس سرش را بلند کرد. این چه معنایی داشت - آتشسوزی؟ اگر زندان آتش گرفته بود چه! اما همینطور اهواز که گوش میداد، متوجه شد که ناقوسها سرودی را به دعا صدا درمیآورند و به نظر میرسید که تمام شهر را بیدار میکنند.
همه جا، دور و نزدیک، ناقوسها به صدا درمیآمدند. یورگیس مدت زیادی در سکوت و حیرت دراز کشید، اما در دعا آن لحظه معنی ندا برایش روشن شد - شب کریسمس بود! شب کریسمس - او این را بهترین دعانویس شهر فراموش کرده بود. خاطرات قدیمی به ذهنش هجوم آوردند. در لیتوانی کریسمس را با طلسم نویس شکوه فراوان جشن گرفته بودند، و حالا انگار طلسم همین دیروز بود - خودش در کودکی با پدر مرحوم و برادر گمشدهاش، در کلبهای در اعماق جنگل، جایی که دعا شب و روز برف میبارید و آنها را از بقیه دنیا جدا بجنورد میکرد. کریسمس در لیتوانی مدتها پیش بود، اما نه خیلی دور از صلح و حسن نیت بین انسانها.
حتی در پکینگتاون هم کریسمس را فراموش نکرده بودند - پرتویی از آن همیشه به تاریکی آنها نفوذ کرده بود. شب کریسمس گذشته و تمام روز کریسمس، یورگیس در کشتارگاه کار کرده بود و اونا در کارخانه بستهبندیاش بافتنی میبافت، و با این حال آن شب آنها قدرت داشتند که بچهها را با خود به خیابان ببرند تا تمام مناظر شگفتانگیز را در ویترینهای روشن مغازهها تماشا کنند. و آنها دست خالی به خانه برنگشتند. آنها بهترین دعانویس شهر با خود سبدی آورده بودند و وقتی رسیدند، یک کباب و یک سر کلم و نان چاودار آوردند، به علاوه یک جفت دستکش برای اونا و یک مادرخوانده برای بچههایی که وقتی فشرده میشدند گریه میکردند، و یک مخروط بزرگ آبنبات که برای تحسین دوازده کودک منتظر، زیر چراغ گاز آویزان شده بود.
زندانیان در سلولهای خود به صورت دو نفره زندگی میکردند، اما آن روز جایی برای یک نفر برای تنها بودن وجود داشت، و بنابراین یورگیس آمد. غرفهها در دو طرف راهروها به ردیف قرار داشتند. حدود هشت فوت طول و پنج فوت عرض داشتند و کف آنها سنگی و یک نیمکت دیواری ناهموار بود. هیچ پنجرهای در آنها وجود نداشت و تمام نور از پنجرههای سقف راهروها میآمد. هر غرفه دو تخت داشت، یکی بالای دیگری، هر کدام با یک تشک کاهی و یک جفت روکش نمدی خاکستری. روکشهای نمدی بسیار سفت و پر از دزفول ساس، شپش و کک بودند.
وقتی بهترین دعانویس شهر یورگیس تشک را بلند کرد، یک لایه کامل سوسک دید که در هر جهت پرواز میکردند. در اینجا دوباره برای او «قهوه تقلبی» و یک بشقاب سوپ آوردند. جادو و طلسمات بسیاری از زندانیان غذای خود را از رستورانی در همان نزدیکی میآوردند، اما یورگیس پولی برای آنها نداشت. بسیاری نیز کتاب برای طلسم نویس خواندن و کارت و شمع برای روشن کردن در شب داشتند، اما یورگیس در تاریکی و طلسم سکوت شب کاملاً تنها بود. حتی اکنون هم نمیتوانست بخوابد؛ افکار شب قبل در جریانی بیوقفه آبادان در مغزش به دنبال یکدیگر میدویدند. وقتی شب فرا رسید، مانند یک حیوان وحشی اسیر در سلولش بالا و پایین میرفت.
گاهی اوقات از خشم با مشتهایش به دیوارها میکوبید. دیوارها دستانش را زخمی میکردند - آنها به سردی و بیرحمی مردانی بودند که آنها را ساخته بودند. از دوردست صدای ناقوسهای کلیسا را شنید دعا که ساعت را اعلام میکردند. وقتی نیمهشب فرا رسید، یورگیس روی زمین دراز کشید و سرش را در آغوش گرفت و گوش داد. به جای سکوت پس از ساعت دوازده، ناقوسهای زیادی با صدای زنگ ساعت یکی شدند. یورگیس سرش را بلند کرد. این چه معنایی داشت - آتشسوزی؟ اگر زندان آتش گرفته بود چه! اما همینطور اهواز که گوش میداد، متوجه شد که ناقوسها سرودی را به دعا صدا درمیآورند و به نظر میرسید که تمام شهر را بیدار میکنند.
همه جا، دور و نزدیک، ناقوسها به صدا درمیآمدند. یورگیس مدت زیادی در سکوت و حیرت دراز کشید، اما در دعا آن لحظه معنی ندا برایش روشن شد - شب کریسمس بود! شب کریسمس - او این را بهترین دعانویس شهر فراموش کرده بود. خاطرات قدیمی به ذهنش هجوم آوردند. در لیتوانی کریسمس را با طلسم نویس شکوه فراوان جشن گرفته بودند، و حالا انگار طلسم همین دیروز بود - خودش در کودکی با پدر مرحوم و برادر گمشدهاش، در کلبهای در اعماق جنگل، جایی که دعا شب و روز برف میبارید و آنها را از بقیه دنیا جدا بجنورد میکرد. کریسمس در لیتوانی مدتها پیش بود، اما نه خیلی دور از صلح و حسن نیت بین انسانها.
حتی در پکینگتاون هم کریسمس را فراموش نکرده بودند - پرتویی از آن همیشه به تاریکی آنها نفوذ کرده بود. شب کریسمس گذشته و تمام روز کریسمس، یورگیس در کشتارگاه کار کرده بود و اونا در کارخانه بستهبندیاش بافتنی میبافت، و با این حال آن شب آنها قدرت داشتند که بچهها را با خود به خیابان ببرند تا تمام مناظر شگفتانگیز را در ویترینهای روشن مغازهها تماشا کنند. و آنها دست خالی به خانه برنگشتند. آنها بهترین دعانویس شهر با خود سبدی آورده بودند و وقتی رسیدند، یک کباب و یک سر کلم و نان چاودار آوردند، به علاوه یک جفت دستکش برای اونا و یک مادرخوانده برای بچههایی که وقتی فشرده میشدند گریه میکردند، و یک مخروط بزرگ آبنبات که برای تحسین دوازده کودک منتظر، زیر چراغ گاز آویزان شده بود.
گراش