چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۳:۰۳ ۵ بازديد
فکر که شاید او علاقهمند به خواندن آن باشد. ۵۹ فصل یازدهم تام و روی تام که نگران بود نامهاش هر چه زودتر برسد، با آسانسور پایین رفت و میخواست از خیابان عبور کند و نامه را پست کند که ناگهان به روی برخورد کرد که روی پلهها منتظر بود. روی جادو و طلسمات با لحن دوستانه همیشگیاش گفت: «شب بخیر، ببین کی اینجاست؛ شاید میدانستم که طبقه تهران بالا هستی. سحرخیز از حسادت سبز شدهای.» تام گفت: «من دعا همیشه شنبهها زود میآیم.» روی گفت: «تام، میخواهم بهت بگم که بابت طرز صحبت دیشبم متاسفم. حالا طلسم میفهمم که خیلی هم بد نبود.
فکر کنم کلی کار داری که باید توی طلسم نویس اداره انجام بدی، و شاید یادت رفته که همیشه کلبههای بالای تپه رو داشتیم.»۶۰نمیتونی هر کاری که میخوای انجام بدی، وای، میفهمم.» تام گفت: «من هر کاری که بخواهم میتوانم انجام دهم.» روی طوری به او نگاه کرد که انگار کاملاً متوجه نشده است. تام گفت: «با حرف مردم کنار آمدن با مشکلات درست نیست. باید اوضاع را درست کرد، بدون اینکه کسی چیزی از دست بدهد. همیشه دو راه وجود دارد، فقط باید راه بهترین دعانویس شهر دیگر را پیدا کنی.» روی خراسان رضوی کاملاً منظور دوستش را نمیفهمید، دنبال کردن حرفهای تام همیشه آسان نبود، و در واقع خیلی هم برایش مهم طلسم نویس نبود که منظور تام چیست؛ فقط میخواست بداند که دوستیشان به هم نخورده است - و هیچ کار عجیب و
غریبی از تام نمیتواند به هم بخورد. تام گفت: «سی سنت برام مهم نیست بقیه چی میگن؛ باید منصف باشم.» روی گفت: «من عصبانی نیستم، پیرمرد غرغرو، و باید بگویی شصت سنت، چون قیمت همه چیز دو برابر است. باید نگران باشیم. من اینجا منتظر بودم تا تو طلسم نویس را ببینم، پس۶۱میخوام بهت بگم که نمیدونم چرا این کار رو کردی و برام مهم هم خراسان شمالی نیست. امیدوارم مردم کارهای دیوانهوارتری از این هم انجام داده باشن. میتونیم تو چادر بخوابیم، باشه. پس ناراحت نباش، توماسو. متاسفم که همچین چیزی گفتم و کاملاً میدونم که تو فقط فکر نکردی. فکر نمیکنی واقعاً منظورم این بود که فکر میکردم کسی رو تو اون گروه تو اوهایو میشناسی، درسته؟ فقط اینو گفتم چون عصبانی بودم.
خدای من، میدونم که تو به هیچکس قبل از ما - قبل از رفقای خودت - حق انتخاب نمیدی. عصبانی بودم چون ناامید شده بودم. اما حالا میدونم که شاید چقدر - میدونی - دعا به خاطر سرت شلوغ طلسم بوده. تام با لحنی گرفته و بیاحساس گفت: «من دیوانه نیستم؛ باید بروم آن طرف خیابان و این نامه را پست کنم.» روی با طلسم نگرانی پرسید: «و جمعه شب آینده به جلسه میآیی؟» تام گفت: «نمیدانم.» «و من به رفقا میگویم که شما پنج، شش و هفت نفر را به آن گروه اوهایو اختصاص دادید، فقط به این خاطر خوزستان که داشتید به این فکر میکردید که...»۶۲ روی لحظهای مکث کرد و گفت: «وقتی این کار را کردی، چیز دیگری بود، و اینکه چیزی بیشتر بهترین دعانویس شهر از اینکه انگار آن
آدمها روی ماه بودند، در موردشان نمیدانستی.» با قاطعیت گفت: «میدانستی؟» تام گفت: «هر چه میخواهی میتوانی به آنها طلسم نویس بگویی. اگر میخواهی میتوانی به آنها بگویی که من هیچ چیز در مورد آنها نمیدانستم. برایم مهم نیست به آنها چه میگویی.» روی مکث کرد، انگار نمیدانست چه بگوید. در صحبت با تام، باید حرفش را درست میزد، همانطور که یک کشتیگیر باید قربانیاش را درست انتخاب جادو و طلسمات کند و روی میدانست که باید به اصطلاح مراقب قدمهایش باشد. تام گفت: «میتوانی به آنها بگویی که چیزی از دست نمیدهند.» روی با لحنی از احساس عمیق در صدایش گفت: جادو و طلسمات «اگر تو را از دست بدهند، حتماً چیزی را از زنجان دست میدهند ، توماسو.
اما میتوانم به تو بگویم که ما تو را از دست نخواهیم داد. آنها فکر میکنند که تو دیگر به درد پیشاهنگی نمیخوری، چون جادو و طلسمات تو در فرانسه با آدمهای زیادی آشنا شدهای و آدمهای بهترین دعانویس شهر بالغ زیادی را میشناسی.» تام پرسید: «آیا آنها هم اینطور فکر جادو و طلسمات میکنند؟»۶۳ هر دو کنار رفتند تا مارگارت الیسون، تندنویس اردوگاه تمپل، وارد شود و تا زمانی که او وارد آسانسور شد، با او با خوشرویی صحبت کردند. دعا روی گفت: «برام مهم نیست چی فکر میکنن؛ یه دیدهبان آدم دقیقیه. نمیتونم به وضوح ببینم طلسم که تو نشان دیدهبانی پیشگام رو داری؟ این نشون میده که به دیدهبانها فکر میکنی.» تام گفت: «به یه دلیلی پوشیدمش.» روی گفت: «به جان خودت قسم که این
فکر کنم کلی کار داری که باید توی طلسم نویس اداره انجام بدی، و شاید یادت رفته که همیشه کلبههای بالای تپه رو داشتیم.»۶۰نمیتونی هر کاری که میخوای انجام بدی، وای، میفهمم.» تام گفت: «من هر کاری که بخواهم میتوانم انجام دهم.» روی طوری به او نگاه کرد که انگار کاملاً متوجه نشده است. تام گفت: «با حرف مردم کنار آمدن با مشکلات درست نیست. باید اوضاع را درست کرد، بدون اینکه کسی چیزی از دست بدهد. همیشه دو راه وجود دارد، فقط باید راه بهترین دعانویس شهر دیگر را پیدا کنی.» روی خراسان رضوی کاملاً منظور دوستش را نمیفهمید، دنبال کردن حرفهای تام همیشه آسان نبود، و در واقع خیلی هم برایش مهم طلسم نویس نبود که منظور تام چیست؛ فقط میخواست بداند که دوستیشان به هم نخورده است - و هیچ کار عجیب و
غریبی از تام نمیتواند به هم بخورد. تام گفت: «سی سنت برام مهم نیست بقیه چی میگن؛ باید منصف باشم.» روی گفت: «من عصبانی نیستم، پیرمرد غرغرو، و باید بگویی شصت سنت، چون قیمت همه چیز دو برابر است. باید نگران باشیم. من اینجا منتظر بودم تا تو طلسم نویس را ببینم، پس۶۱میخوام بهت بگم که نمیدونم چرا این کار رو کردی و برام مهم هم خراسان شمالی نیست. امیدوارم مردم کارهای دیوانهوارتری از این هم انجام داده باشن. میتونیم تو چادر بخوابیم، باشه. پس ناراحت نباش، توماسو. متاسفم که همچین چیزی گفتم و کاملاً میدونم که تو فقط فکر نکردی. فکر نمیکنی واقعاً منظورم این بود که فکر میکردم کسی رو تو اون گروه تو اوهایو میشناسی، درسته؟ فقط اینو گفتم چون عصبانی بودم.
خدای من، میدونم که تو به هیچکس قبل از ما - قبل از رفقای خودت - حق انتخاب نمیدی. عصبانی بودم چون ناامید شده بودم. اما حالا میدونم که شاید چقدر - میدونی - دعا به خاطر سرت شلوغ طلسم بوده. تام با لحنی گرفته و بیاحساس گفت: «من دیوانه نیستم؛ باید بروم آن طرف خیابان و این نامه را پست کنم.» روی با طلسم نگرانی پرسید: «و جمعه شب آینده به جلسه میآیی؟» تام گفت: «نمیدانم.» «و من به رفقا میگویم که شما پنج، شش و هفت نفر را به آن گروه اوهایو اختصاص دادید، فقط به این خاطر خوزستان که داشتید به این فکر میکردید که...»۶۲ روی لحظهای مکث کرد و گفت: «وقتی این کار را کردی، چیز دیگری بود، و اینکه چیزی بیشتر بهترین دعانویس شهر از اینکه انگار آن
آدمها روی ماه بودند، در موردشان نمیدانستی.» با قاطعیت گفت: «میدانستی؟» تام گفت: «هر چه میخواهی میتوانی به آنها طلسم نویس بگویی. اگر میخواهی میتوانی به آنها بگویی که من هیچ چیز در مورد آنها نمیدانستم. برایم مهم نیست به آنها چه میگویی.» روی مکث کرد، انگار نمیدانست چه بگوید. در صحبت با تام، باید حرفش را درست میزد، همانطور که یک کشتیگیر باید قربانیاش را درست انتخاب جادو و طلسمات کند و روی میدانست که باید به اصطلاح مراقب قدمهایش باشد. تام گفت: «میتوانی به آنها بگویی که چیزی از دست نمیدهند.» روی با لحنی از احساس عمیق در صدایش گفت: جادو و طلسمات «اگر تو را از دست بدهند، حتماً چیزی را از زنجان دست میدهند ، توماسو.
اما میتوانم به تو بگویم که ما تو را از دست نخواهیم داد. آنها فکر میکنند که تو دیگر به درد پیشاهنگی نمیخوری، چون جادو و طلسمات تو در فرانسه با آدمهای زیادی آشنا شدهای و آدمهای بهترین دعانویس شهر بالغ زیادی را میشناسی.» تام پرسید: «آیا آنها هم اینطور فکر جادو و طلسمات میکنند؟»۶۳ هر دو کنار رفتند تا مارگارت الیسون، تندنویس اردوگاه تمپل، وارد شود و تا زمانی که او وارد آسانسور شد، با او با خوشرویی صحبت کردند. دعا روی گفت: «برام مهم نیست چی فکر میکنن؛ یه دیدهبان آدم دقیقیه. نمیتونم به وضوح ببینم طلسم که تو نشان دیدهبانی پیشگام رو داری؟ این نشون میده که به دیدهبانها فکر میکنی.» تام گفت: «به یه دلیلی پوشیدمش.» روی گفت: «به جان خودت قسم که این
گراش