یک پرچم اینجاست! بالای نوک درختان، کمی جلوتر، در اهتزاز است.» و همینطور هم شد—یک پرچم سیاه بزرگ و در حال اهتزاز که با صدها شکل و علامت پوشیده شده بود. شاهزاده با اصرار گفت: «عجله کن، کابومپو. این جالب به نظر جادوگر میرسد.» ۶۲ فصل 5 در شهر سرهای مجسمه کابومپو در حالی که به پرچم نگاه میکرد، پاسخ داد: «این مرا یاد چیزی شیاطین ناخوشایند میاندازد.» با این وجود، گامهایش را دعا تندتر کرد و لحظهای بعد به فضای بازی موکل جن در عبادت کردن جنگل رسیدند که دعا رمال با حصار بلند و سیاهی احاطه شده بود. تنها چیزی
که بالای حصار دیده میشد، پرچم سیاه عجیب بود و از آنجایی که جنگل دو طرف آنقدر انبوه بود که نفوذ به آن غیرممکن به سوق نظر میرسید و ارواح به نظر میرسید هیچ راه فراری مقدس وجود ندارد، کابومپو با صدای بلند به دروازه مرکزی کوبید. ۶۳ در فوراً باز شد، شیاطین آنقدر ناگهانی که کابومپو، که سرش را طلسم به میلهها فشار میداد، روی زانوهایش افتاد و پومپادور را از بالای سرش با گلوله از پا درآورد. روی هم رفته، ورودی بسیار بیادبانهای بود. فرشتگان صدای بلند و نازکی فریاد زد: «اوه! اوه! حالا کمی خوش میگذرانیم!» و
بلافاصله این فریاد جادو با صدها صدای دیگر ترکیب شد. گروهی کامل از موجودات عجیب و غریب دو مسافر را محاصره کردند. فیل زیبا نگاهی انداخت، گوشهایش را به عقب برگرداند و پومپا را از روی سنگفرشها قاپید. او با لحنی تهدیدآمیز غرید: «بس کافر کن! اصلاً تو کی هستی؟» جمعیت به سوال فیل زیبا توجهی نکردند، اما همچنان به رقصیدن و جیغ زدن از شادی ادامه دادند. پمپا گوش کابومپو را گرفت و با تردیدهای فراوان جفت روحی به پایین نگاه کرد. آنها کاملاً توسط آدمهای کوچک لاغر و چابکی احاطه شده بودند که به جای سر، شکل داشتند و
اعداد چهار، هشت، هفت و حروف رمزی که بالا و پایین میپریدند، اوضاع را به نسخ خطی شدت گیجکننده کرده بود. ۶۴ پمپا که هر لحظه سرگیجهاش بیشتر میشد، گفت: «بریم!» اما سرهای مجسمه آنقدر محکم دورشان حلقه زده بودند که کابومپو نمیتوانست تکان بخورد و طلسم نویس آنقدر طلسمات با شور و شوق فریاد میزدند کافران که دعا نویسی صدای فیل زیبا در همهمه خفه میشد. سرانجام، چشمان کابومپو از شدت عصبانیت برق زد و نفس عمیقی کشید، خرطومش را بالا آورد و مانند پنجاه سوت کشتی تعویذ شیپور زد. تأثیر آن فوری و شگفتانگیز بود. نیمی از سرهای مجسمه به صورت
افتادند و نیمی دیگر به پشت افتادند و با حالتی تهی دعانویس به آسمان خیره شدند. کابومپو در سکوت مرگباری که حکمفرما شد، غرید: «ما را به نزد فرمانروای خود هدایت کن!» یک هفت در حالی که با احتیاط از جایش بلند میشد پرسید: دعا «از کجا فهمیدی ما حاکم داریم؟» فیل زیبا به طور خلاصه گفت: «بیشتر کشورها این کار را کردهاند.» یک سگ ششپا در حالی جفر که نشسته بود و انگشت شستش را به سمت کابومپو تکان میداد، گفت: طلسم «او حق ندارد به ما دستور بدهد.» «بله—اما!» سون با اخم به سون نگاه کرد و دستانش
علوم غریبه را روی گوشهایش گذاشت. با رمل لحنی خشن گفت: «از این طرف» و کابومپو، با احتیاط قدم برمیداشت، چون خیلی از مجسمهها هنوز به پشت خوابیده بودند و گنبد کاووس فرشته سون را دنبال کرد. ۶۵ اگر ساکنان این شهر عجیب و غریب عجیب و غریب بودند، شهرشان حتی عجیب و غریبتر بود. هوا خشک و خفه بود و خانهها کسلکننده آزادشهر و مستطیلی شکل، ردیف به ردیف و بدون هیچ باغی در دیدرس، چیده شده بودند. هر خیابان یک تابلوی بزرگ در گوشه داشت، اما آنها مانند تابلوهایی که معمولاً در شهرها دیده میشود، نبودند. زیرا اینها تابلوهای جمع
و تفریق بودند که در اینجا و آنجا یک تابلوی تقسیم طولانی وجود داشت . پومپادور با کنجکاوی به علوم غریبه شیطان تابلوی تقسیمبندی نگاه اجنه غیر مسلمان کرد و زیر لب روح گفت: «گمان میکنم همه چیز دعانویس در این خیابان تقسیم شده است.» کابومپو در حالی که به کوچهی منیوس نماز خواندن میپیچیدند، زمزمه کرد: «امیدوارم هیچکدام از وسایلمان را از ما نگیرند. دعا پمپا، به خانهها نگاه سید و حاجی کن. تا جادو سیاه حالا چیزی شبیه به آنها دیدهای؟» ۶۶ شاهزاده با تعجب گفت: «اینها من را یاد چیزی ناخوشایند میاندازند. خب، اینها کتاب هستند ، دعانویس کابومپو، کتابهای حساب دعا خیلی بزرگ!»
پمپا به یکی از آنها اشاره کرد. فیل زیبا گفت: «منظورت اعمال صالح این است که آنها شبیه کتاب هستند. من هرگز کتابهایی با پنجره و در ندیدهام!» سون با نگاهی تحقیرآمیز به پشت سرش گفت: «خیلی چیزها را که میدانی!» اما کابومپو آنقدر
که بالای حصار دیده میشد، پرچم سیاه عجیب بود و از آنجایی که جنگل دو طرف آنقدر انبوه بود که نفوذ به آن غیرممکن به سوق نظر میرسید و ارواح به نظر میرسید هیچ راه فراری مقدس وجود ندارد، کابومپو با صدای بلند به دروازه مرکزی کوبید. ۶۳ در فوراً باز شد، شیاطین آنقدر ناگهانی که کابومپو، که سرش را طلسم به میلهها فشار میداد، روی زانوهایش افتاد و پومپادور را از بالای سرش با گلوله از پا درآورد. روی هم رفته، ورودی بسیار بیادبانهای بود. فرشتگان صدای بلند و نازکی فریاد زد: «اوه! اوه! حالا کمی خوش میگذرانیم!» و
بلافاصله این فریاد جادو با صدها صدای دیگر ترکیب شد. گروهی کامل از موجودات عجیب و غریب دو مسافر را محاصره کردند. فیل زیبا نگاهی انداخت، گوشهایش را به عقب برگرداند و پومپا را از روی سنگفرشها قاپید. او با لحنی تهدیدآمیز غرید: «بس کافر کن! اصلاً تو کی هستی؟» جمعیت به سوال فیل زیبا توجهی نکردند، اما همچنان به رقصیدن و جیغ زدن از شادی ادامه دادند. پمپا گوش کابومپو را گرفت و با تردیدهای فراوان جفت روحی به پایین نگاه کرد. آنها کاملاً توسط آدمهای کوچک لاغر و چابکی احاطه شده بودند که به جای سر، شکل داشتند و
اعداد چهار، هشت، هفت و حروف رمزی که بالا و پایین میپریدند، اوضاع را به نسخ خطی شدت گیجکننده کرده بود. ۶۴ پمپا که هر لحظه سرگیجهاش بیشتر میشد، گفت: «بریم!» اما سرهای مجسمه آنقدر محکم دورشان حلقه زده بودند که کابومپو نمیتوانست تکان بخورد و طلسم نویس آنقدر طلسمات با شور و شوق فریاد میزدند کافران که دعا نویسی صدای فیل زیبا در همهمه خفه میشد. سرانجام، چشمان کابومپو از شدت عصبانیت برق زد و نفس عمیقی کشید، خرطومش را بالا آورد و مانند پنجاه سوت کشتی تعویذ شیپور زد. تأثیر آن فوری و شگفتانگیز بود. نیمی از سرهای مجسمه به صورت
افتادند و نیمی دیگر به پشت افتادند و با حالتی تهی دعانویس به آسمان خیره شدند. کابومپو در سکوت مرگباری که حکمفرما شد، غرید: «ما را به نزد فرمانروای خود هدایت کن!» یک هفت در حالی که با احتیاط از جایش بلند میشد پرسید: دعا «از کجا فهمیدی ما حاکم داریم؟» فیل زیبا به طور خلاصه گفت: «بیشتر کشورها این کار را کردهاند.» یک سگ ششپا در حالی جفر که نشسته بود و انگشت شستش را به سمت کابومپو تکان میداد، گفت: طلسم «او حق ندارد به ما دستور بدهد.» «بله—اما!» سون با اخم به سون نگاه کرد و دستانش
علوم غریبه را روی گوشهایش گذاشت. با رمل لحنی خشن گفت: «از این طرف» و کابومپو، با احتیاط قدم برمیداشت، چون خیلی از مجسمهها هنوز به پشت خوابیده بودند و گنبد کاووس فرشته سون را دنبال کرد. ۶۵ اگر ساکنان این شهر عجیب و غریب عجیب و غریب بودند، شهرشان حتی عجیب و غریبتر بود. هوا خشک و خفه بود و خانهها کسلکننده آزادشهر و مستطیلی شکل، ردیف به ردیف و بدون هیچ باغی در دیدرس، چیده شده بودند. هر خیابان یک تابلوی بزرگ در گوشه داشت، اما آنها مانند تابلوهایی که معمولاً در شهرها دیده میشود، نبودند. زیرا اینها تابلوهای جمع
و تفریق بودند که در اینجا و آنجا یک تابلوی تقسیم طولانی وجود داشت . پومپادور با کنجکاوی به علوم غریبه شیطان تابلوی تقسیمبندی نگاه اجنه غیر مسلمان کرد و زیر لب روح گفت: «گمان میکنم همه چیز دعانویس در این خیابان تقسیم شده است.» کابومپو در حالی که به کوچهی منیوس نماز خواندن میپیچیدند، زمزمه کرد: «امیدوارم هیچکدام از وسایلمان را از ما نگیرند. دعا پمپا، به خانهها نگاه سید و حاجی کن. تا جادو سیاه حالا چیزی شبیه به آنها دیدهای؟» ۶۶ شاهزاده با تعجب گفت: «اینها من را یاد چیزی ناخوشایند میاندازند. خب، اینها کتاب هستند ، دعانویس کابومپو، کتابهای حساب دعا خیلی بزرگ!»
پمپا به یکی از آنها اشاره کرد. فیل زیبا گفت: «منظورت اعمال صالح این است که آنها شبیه کتاب هستند. من هرگز کتابهایی با پنجره و در ندیدهام!» سون با نگاهی تحقیرآمیز به پشت سرش گفت: «خیلی چیزها را که میدانی!» اما کابومپو آنقدر
سه شنبه ۲۰ مرداد ۰۵ ۲۰:۵۷
- ۱۱ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر