و محبتآمیزی کردند. پادشاه و ملکه جوان سوار بر کابومپو و تون، با کوله باری جادو سیاه از هدایا و آرزوهای خوب، به سمت سرزمین اُز و قلعه سلطنتی خود حرکت کردند. عمو هوچافو قبلاً دستورالعملهایش را سلماس دریافت کرده بود و همانطور که تعویذ رندی پیشبینی کرده بود، اوضاع در آن پادشاهی کوچک و باشکوه و کوهستانی بسیار شاد، طلسم بسیار متفاوت و بسیار دنج بود. عصای پلنتی، که مثل همیشه قدرتمند بود، کمک و محافظ بزرگی برای حاکمان جوان جادو سیاه بود و کیف دستی قرمز کوچکی که خود را بسته بود، در سفرهای زیادی عبادت کردن با طلسم ملکه کوچک
کشور دعا همراه میشد. اگر این داستان به علوم غریبه جای پایان، آغاز داشت، میتوانستم یک کتاب کامل از ماجراجوییهایی که آنها با کابومپو و تون در سرزمین بزرگ اُز داشتند، برایتان تعریف کنم، زیرا این روزها فیل زیبا تقریباً همانقدر که با خانواده سلطنتی پامپردینک وقت میگذراند، با رندی و سیارهای هم وقت میگذراند و بیشتر آن را در سفر میگذراند. و در اُز، چه سفر لذتبخشی! چند صبح شیطانی پیش، در حالی که دراز کشیده بودم و رویای همه آنها را در سر میپروراندم، به این فکر افتادم که چقدر عالی میشد اگر اسبهای گاریهای شیر اینجا، همگی مثل
تون، بیصدا میتاختند! پریها در یک شب مهتابی، در فضای باز و زیبایی از جنگل باستانی بورزی جمع شدند. محوطه به شکل دایره بود و در اطراف آن درختان بلوط و صنوبر غولپیکر قرار داشتند، در متون کهن حالی که در مرکز، چمنها سبز و نرم مانند مخمل رشد میکردند. اگر کسی تا به حال به جنگل بزرگ نفوذ کرده بود و میتوانست در نور روز رمال به حلقه پریها نگاه کند، شاید میتوانست مسیر باریکی را که توسط پاهای الفهای دعا رقصنده در چمن ایجاد کلیسا شده بود، ببیند. زیرا در اینجا، ذکر در هنگام ماه کامل، گروه معروف پریها،
به رهبری ملکه لولئا خوب، عاشق رقص و شادی بودند، در حالی که پرتوهای نقرهای محوطه را فرا میگرفت و باعث میشد بالهای توری آنها با هر همزاد رنگ رنگینکمان احضار برق بزند. ۴ با این حال، در این دعا شب دعانویس خاص، آنها نمیرقصیدند. زیرا ملکه بر روی تپهای سبز و کوچک نشسته بود و در حالی که گروهش دور او جمع شده بودند، با لحنی ناراضی شروع به صحبت با پریها کرد. او جفت روحی گفت: «عزیزانم، از رقصیدن خسته شدهام. از وقتی ماه بزرگ و گرد شده، هر شب به اینجا شیاطین میآیم تا بگردیم و بخندیم و
خوش بگذرانیم؛ و ابطال کردن جادو اگرچه اینها چیزهای خوبی برای روشن نگه قدیس داشتن قلب هستند، اما ممکن است حتی از کافر خوشگذرانی مهاباد هم توسل خسته شویم. بنابراین دعانویس از دعانویس شما میخواهم راه جدیدی برای سرگرم کردن من و خودتان در این شب پیشنهاد دهید.» یکی از پریهای زیبا در حالی که بالهایش را به آرامی باز و بسته میکرد - همانطور که خانمی با بادبزنش بازی میکند - پاسخ داد: «این کار سختی است. ما آنقدر اعصار را پشت سر گذاشتهایم که مدتها پیش هر چیزی فرشته را رمل که نائین میتوانست تازگی داشته باشد، به پایان رساندهایم
و از بین تمام تفریحاتمان، هیچ چیز به اندازه رقصیدن به فرشتگان ما لذت مداوم نمیدهد.» لولئا با اخم کوچکی پاسخ داد: «اما من امشب حوصلهی روح رقصیدن ندارم!» یکی از آنها که کنار پای ملکه لم داده بود، پیشنهاد داد: «شاید بتوانیم به لطف قدرتهای پریوارمان چیزی خلق کنیم.» ۵ لولئای ظریف دعانویس با چهرهای بشاش فریاد زد: «آه، این حرز فقط یه ایدهست! بیا یه چیزی بسازیم. اما چی؟» یکی دیگر از اعضای گروه اظهار داشت: مرند «شنیدهام که پریهایی در آمریکا کلاه تفکری ساختهاند. و هر موجود فانی که این کلاه تفکر را بر سر میگذاشت، میتوانست
شریفترین و زیباترین افکار را در سر بپروراند.» ملکه کوچک شیاطین فریاد زد: «واقعاً کار ارزشمندی بود. کلاه چه شد؟» «مردی که آن را دریافت کرد، آنقدر میترسید که کس دیگری دعا نویسی آن را به دست آورد و بتواند همان افکار دعا بدیع خودش را در سر بپروراند که آن را در فرشتگان جایی امن پنهان کرد - آنقدر امن که خودش هرگز نتوانست بعداً به یاد بیاورد که آن را کجا گذاشته است.» «چه بدشانسی! اما ما نباید یک کلاه فکری دیگر بسازیم، مبادا دعاگر به سرنوشت مشابهی دچار فرشتگان شود. نمیتوانی چیز دیگری پیشنهاد کنی؟» دیگری گفت: «شنیدهام
که پریهایی یک جفت چکمهی جادویی ساختهاند که همیشه صاحب فانی ارواح خود علوم غریبه را از خطر دور میکند - و هرگز او را به درون آن نمیبرد.» ۶ ملکه فریاد زد: «چه لطف بزرگی به آن انسانهای سرگردان! و چه بر سر چکمهها
کشور دعا همراه میشد. اگر این داستان به علوم غریبه جای پایان، آغاز داشت، میتوانستم یک کتاب کامل از ماجراجوییهایی که آنها با کابومپو و تون در سرزمین بزرگ اُز داشتند، برایتان تعریف کنم، زیرا این روزها فیل زیبا تقریباً همانقدر که با خانواده سلطنتی پامپردینک وقت میگذراند، با رندی و سیارهای هم وقت میگذراند و بیشتر آن را در سفر میگذراند. و در اُز، چه سفر لذتبخشی! چند صبح شیطانی پیش، در حالی که دراز کشیده بودم و رویای همه آنها را در سر میپروراندم، به این فکر افتادم که چقدر عالی میشد اگر اسبهای گاریهای شیر اینجا، همگی مثل
تون، بیصدا میتاختند! پریها در یک شب مهتابی، در فضای باز و زیبایی از جنگل باستانی بورزی جمع شدند. محوطه به شکل دایره بود و در اطراف آن درختان بلوط و صنوبر غولپیکر قرار داشتند، در متون کهن حالی که در مرکز، چمنها سبز و نرم مانند مخمل رشد میکردند. اگر کسی تا به حال به جنگل بزرگ نفوذ کرده بود و میتوانست در نور روز رمال به حلقه پریها نگاه کند، شاید میتوانست مسیر باریکی را که توسط پاهای الفهای دعا رقصنده در چمن ایجاد کلیسا شده بود، ببیند. زیرا در اینجا، ذکر در هنگام ماه کامل، گروه معروف پریها،
به رهبری ملکه لولئا خوب، عاشق رقص و شادی بودند، در حالی که پرتوهای نقرهای محوطه را فرا میگرفت و باعث میشد بالهای توری آنها با هر همزاد رنگ رنگینکمان احضار برق بزند. ۴ با این حال، در این دعا شب دعانویس خاص، آنها نمیرقصیدند. زیرا ملکه بر روی تپهای سبز و کوچک نشسته بود و در حالی که گروهش دور او جمع شده بودند، با لحنی ناراضی شروع به صحبت با پریها کرد. او جفت روحی گفت: «عزیزانم، از رقصیدن خسته شدهام. از وقتی ماه بزرگ و گرد شده، هر شب به اینجا شیاطین میآیم تا بگردیم و بخندیم و
خوش بگذرانیم؛ و ابطال کردن جادو اگرچه اینها چیزهای خوبی برای روشن نگه قدیس داشتن قلب هستند، اما ممکن است حتی از کافر خوشگذرانی مهاباد هم توسل خسته شویم. بنابراین دعانویس از دعانویس شما میخواهم راه جدیدی برای سرگرم کردن من و خودتان در این شب پیشنهاد دهید.» یکی از پریهای زیبا در حالی که بالهایش را به آرامی باز و بسته میکرد - همانطور که خانمی با بادبزنش بازی میکند - پاسخ داد: «این کار سختی است. ما آنقدر اعصار را پشت سر گذاشتهایم که مدتها پیش هر چیزی فرشته را رمل که نائین میتوانست تازگی داشته باشد، به پایان رساندهایم
و از بین تمام تفریحاتمان، هیچ چیز به اندازه رقصیدن به فرشتگان ما لذت مداوم نمیدهد.» لولئا با اخم کوچکی پاسخ داد: «اما من امشب حوصلهی روح رقصیدن ندارم!» یکی از آنها که کنار پای ملکه لم داده بود، پیشنهاد داد: «شاید بتوانیم به لطف قدرتهای پریوارمان چیزی خلق کنیم.» ۵ لولئای ظریف دعانویس با چهرهای بشاش فریاد زد: «آه، این حرز فقط یه ایدهست! بیا یه چیزی بسازیم. اما چی؟» یکی دیگر از اعضای گروه اظهار داشت: مرند «شنیدهام که پریهایی در آمریکا کلاه تفکری ساختهاند. و هر موجود فانی که این کلاه تفکر را بر سر میگذاشت، میتوانست
شریفترین و زیباترین افکار را در سر بپروراند.» ملکه کوچک شیاطین فریاد زد: «واقعاً کار ارزشمندی بود. کلاه چه شد؟» «مردی که آن را دریافت کرد، آنقدر میترسید که کس دیگری دعا نویسی آن را به دست آورد و بتواند همان افکار دعا بدیع خودش را در سر بپروراند که آن را در فرشتگان جایی امن پنهان کرد - آنقدر امن که خودش هرگز نتوانست بعداً به یاد بیاورد که آن را کجا گذاشته است.» «چه بدشانسی! اما ما نباید یک کلاه فکری دیگر بسازیم، مبادا دعاگر به سرنوشت مشابهی دچار فرشتگان شود. نمیتوانی چیز دیگری پیشنهاد کنی؟» دیگری گفت: «شنیدهام
که پریهایی یک جفت چکمهی جادویی ساختهاند که همیشه صاحب فانی ارواح خود علوم غریبه را از خطر دور میکند - و هرگز او را به درون آن نمیبرد.» ۶ ملکه فریاد زد: «چه لطف بزرگی به آن انسانهای سرگردان! و چه بر سر چکمهها
شنبه ۲۴ مرداد ۰۵ ۱۴:۳۵
- ۱۳ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر