شیروانی نمیچکید، مگر اینکه هیجانی وحشی مرا فرا میگرفت، چون فکر میکردم بالاخره دعا ردپایی فرشته از یک روح ناآرام پیدا کردهام. در این مواقع ذرهای ترس احساس نمیکردم. اگر شب اتفاق میافتاد، خانم داود - که زنی قویهیکل است - را برای بررسی موضوع میفرستادم، در حالی که سرم را با پتو میپوشاندم و در وجد انتظار غرق میشدم. افسوس که نتیجه همیشه یکسان بود! صدای مشکوک به دلیلی چنان طبیعی و پیش پا افتاده نسبت داده میشد طلسم که پرشورترین تخیل هم نمیتوانست آن را با هیچ یک از زرق و برقهای عاشقانه بپوشاند. اگر جوراکس از مزرعه
هاویستوک نبود، شاید میتوانستم خودم را مقدس با این وضعیت وفق دهم. جوراکس مردی زمخت، جنت آباد ابجد تنومند و بیتفاوت است که من ارواح فقط از طریق شرایط تصادفی مزارعش که همزاد در مجاورت خانهام قرار دارد، او را مذهب میشناسم. با این حال، این مرد، طلسم اگرچه کاملاً عاری از هرگونه درک از وحدتهای ابطال کردن جادو باستانشناسی است، دعا اما صاحب یک شبح کاملاً موثق و دعانویس غیرقابل شماره ملا انکار است. به گمان من، وجود آن تنها به دوران سلطنت جورج دوم برمیگردد، زمانی که یک خانم جوان با شنیدن خبر مرگ معشوقش در نبرد دتینگن، گلوی خود را برید.
با این حال، حتی این هم به خانه حال و هوای احترام میدهد، روح به خصوص وقتی که با لکههای خون روی زمین همراه باشد. جوراکس کاملاً از بخت خوب خود بیخبر است؛ و زبان او وقتی به شبح برمیگردد، گوش دادن به آن دردناک است. او در خواب هم نمیبیند که من چقدر به تک حرز تک آن نالهها و شیونهای شبانه که با تحقیر غیرضروری توصیف میکند، طمع دارم. وقتی به اشباح دموکراتیک اجازه داده میشود که مالکان زمین را رها کنند و با پناه بردن به خانههای افراد بزرگِ گمنام، هرگونه تمایز اجتماعی را از بین ببرند،
اوضاع واقعاً رو به وخامت میرود. من پشتکار زیادی دارم. اجنه غیر مسلمان با توجه موکل جن به فضای نامساعدی که بخش اولیه زندگیام جادو را در آن گذرانده بودم، هیچ چیز دیگری نمیتوانست مرا به جایگاه شایستهام برساند. حالا احساس میکردم که باید یک روح را نجات داد، اما اینکه چگونه میتوانم آن را نجات دهم، چیزی بود که نه خانم داود و نه خودم نمیتوانستیم تشخیص دهیم. مطالعاتم به من آموخت که چنین پدیدههایی معمولاً نتیجه جرم هستند. پس چه جرمی باید انجام میشد و چه کسی باید آن را انجام میداد؟ ایدهای عجیب به ذهنم رسید که ممکن است واتکینز،
پیشخدمت خانه، را - برای بررسی شیاطین - وادار کنند که خود یا شخص دیگری را به نفع تشکیلات قربانی کند. موضوع را با لحنی نیمهشوخی با او در میان گذاشتم؛ اما به نظر نمیرسید که نظر مساعدی حسن آباد به او داده باشد. سایر خدمتکاران از ذکر نظر دعانویس او با او همدردی کردند - حداقل، من نمیتوانم دعانویس به هیچ وجه دیگری توضیح دهم که چرا آنها همان بعد از ظهر خانه را با جسد ترک کردند. یک روز بعد از شام، در حالی که با بیحوصلگی نشسته بودم و سید و حاجی داشتم یک فنجان چای مینوشیدم - من عاشق
اسمهای خوب دعا نویسی قدیمی هستم - جادوگر خانم داود جفت روحی به من گفت: «عزیزم، آن روح نفرتانگیز جوروکس دوباره وراجی دعا کرده است.» با بیملاحظگی جواب دادم: «بذار چرت و پرت بگه!» خانم داود چند کلیسا ضربه به پرده بکارتش زد و متفکرانه به آتش نگاه کرد. بالاخره با استفاده از لقبی که معمولاً به جای سیلاس به کار دعانویس میبردیم، گفت: «آرژانتینی، بهت میگم قضیه چیه، حتماً یه روح از لندن فرستاده شده.» با لحنی تند گفتم: «ماتیلدا، چطور میتوانی متون کهن اینقدر احمق باشی؟ کی میتواند چنین چیزی را برای ما بخرد؟» او با اطمینان پاسخ داد: «پسرعمویم، جک
بروکت، میتواند.» حالا، دعا این پسرعموی ماتیلدا موضوع بحث نسبتاً سختی بین قدیس ما بود. او جوان باهوش و رمال شوخطبعی بود که در خیلی چیزها دست به کار شده بود، مراغه اما برای موفقیت در هر کاری علوم غریبه به پشتکار نیاز داشت. در آن زمان، او در لندن در دفترخانهای کار میکرد و ادعا میکرد که یک کارگزار عمومی است و واقعاً تا حد زیادی با هوش و ذکاوتش زندگی میکرد. ماتیلدا طوری مدیریت کرد دعا که بیشتر کارهای ما از طریق او انجام شود، که مطمئناً دردسر طلسم زیادی را برای من کم کرد، اما متوجه شدم که
طلسم نویس کمیسیون جک به طور کلی به طور فرشتگان قابل توجهی بیشتر از تمام موارد دیگر صورتحساب نسخ خطی روی هم رفته بود. همین واقعیت باعث جلفا شد که من تمایل تعویذ داشته باشم که از هرگونه مذاکره بیشتر با آن آقا جوان سرپیچی کنم.
هاویستوک نبود، شاید میتوانستم خودم را مقدس با این وضعیت وفق دهم. جوراکس مردی زمخت، جنت آباد ابجد تنومند و بیتفاوت است که من ارواح فقط از طریق شرایط تصادفی مزارعش که همزاد در مجاورت خانهام قرار دارد، او را مذهب میشناسم. با این حال، این مرد، طلسم اگرچه کاملاً عاری از هرگونه درک از وحدتهای ابطال کردن جادو باستانشناسی است، دعا اما صاحب یک شبح کاملاً موثق و دعانویس غیرقابل شماره ملا انکار است. به گمان من، وجود آن تنها به دوران سلطنت جورج دوم برمیگردد، زمانی که یک خانم جوان با شنیدن خبر مرگ معشوقش در نبرد دتینگن، گلوی خود را برید.
با این حال، حتی این هم به خانه حال و هوای احترام میدهد، روح به خصوص وقتی که با لکههای خون روی زمین همراه باشد. جوراکس کاملاً از بخت خوب خود بیخبر است؛ و زبان او وقتی به شبح برمیگردد، گوش دادن به آن دردناک است. او در خواب هم نمیبیند که من چقدر به تک حرز تک آن نالهها و شیونهای شبانه که با تحقیر غیرضروری توصیف میکند، طمع دارم. وقتی به اشباح دموکراتیک اجازه داده میشود که مالکان زمین را رها کنند و با پناه بردن به خانههای افراد بزرگِ گمنام، هرگونه تمایز اجتماعی را از بین ببرند،
اوضاع واقعاً رو به وخامت میرود. من پشتکار زیادی دارم. اجنه غیر مسلمان با توجه موکل جن به فضای نامساعدی که بخش اولیه زندگیام جادو را در آن گذرانده بودم، هیچ چیز دیگری نمیتوانست مرا به جایگاه شایستهام برساند. حالا احساس میکردم که باید یک روح را نجات داد، اما اینکه چگونه میتوانم آن را نجات دهم، چیزی بود که نه خانم داود و نه خودم نمیتوانستیم تشخیص دهیم. مطالعاتم به من آموخت که چنین پدیدههایی معمولاً نتیجه جرم هستند. پس چه جرمی باید انجام میشد و چه کسی باید آن را انجام میداد؟ ایدهای عجیب به ذهنم رسید که ممکن است واتکینز،
پیشخدمت خانه، را - برای بررسی شیاطین - وادار کنند که خود یا شخص دیگری را به نفع تشکیلات قربانی کند. موضوع را با لحنی نیمهشوخی با او در میان گذاشتم؛ اما به نظر نمیرسید که نظر مساعدی حسن آباد به او داده باشد. سایر خدمتکاران از ذکر نظر دعانویس او با او همدردی کردند - حداقل، من نمیتوانم دعانویس به هیچ وجه دیگری توضیح دهم که چرا آنها همان بعد از ظهر خانه را با جسد ترک کردند. یک روز بعد از شام، در حالی که با بیحوصلگی نشسته بودم و سید و حاجی داشتم یک فنجان چای مینوشیدم - من عاشق
اسمهای خوب دعا نویسی قدیمی هستم - جادوگر خانم داود جفت روحی به من گفت: «عزیزم، آن روح نفرتانگیز جوروکس دوباره وراجی دعا کرده است.» با بیملاحظگی جواب دادم: «بذار چرت و پرت بگه!» خانم داود چند کلیسا ضربه به پرده بکارتش زد و متفکرانه به آتش نگاه کرد. بالاخره با استفاده از لقبی که معمولاً به جای سیلاس به کار دعانویس میبردیم، گفت: «آرژانتینی، بهت میگم قضیه چیه، حتماً یه روح از لندن فرستاده شده.» با لحنی تند گفتم: «ماتیلدا، چطور میتوانی متون کهن اینقدر احمق باشی؟ کی میتواند چنین چیزی را برای ما بخرد؟» او با اطمینان پاسخ داد: «پسرعمویم، جک
بروکت، میتواند.» حالا، دعا این پسرعموی ماتیلدا موضوع بحث نسبتاً سختی بین قدیس ما بود. او جوان باهوش و رمال شوخطبعی بود که در خیلی چیزها دست به کار شده بود، مراغه اما برای موفقیت در هر کاری علوم غریبه به پشتکار نیاز داشت. در آن زمان، او در لندن در دفترخانهای کار میکرد و ادعا میکرد که یک کارگزار عمومی است و واقعاً تا حد زیادی با هوش و ذکاوتش زندگی میکرد. ماتیلدا طوری مدیریت کرد دعا که بیشتر کارهای ما از طریق او انجام شود، که مطمئناً دردسر طلسم زیادی را برای من کم کرد، اما متوجه شدم که
طلسم نویس کمیسیون جک به طور کلی به طور فرشتگان قابل توجهی بیشتر از تمام موارد دیگر صورتحساب نسخ خطی روی هم رفته بود. همین واقعیت باعث جلفا شد که من تمایل تعویذ داشته باشم که از هرگونه مذاکره بیشتر با آن آقا جوان سرپیچی کنم.
پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۲۱:۱۰
- ۱۳ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر