او رو به دختر لرزان کرد و پرسید: «به من بگو، اسمت چیست؟» جلیا جرأت نداشت این را بگوید، زیرا دهگلان دعا جادوگر او را تهدید کرده بود که در صورت اعتراف به کلاهبرداری، او را موکل جن خواهد کشت. اما رمال گلیندا، هرچند شیرین و زیبا بود، جادو را بهتر از هر کس دیگری در سرزمین اُز میفهمید. شیطان بنابراین، دعا با گفتن چند کلمهی تأثیرگذار و انجام یک حرکت عجیب، به جادو سرعت شیاطین دختر را به شکل واقعیاش درآورد، در حالی روح که در همان زمان، مومبی پیر، دور از کاخ جینجور، ناگهان شکل کج و معوج و
ویژگیهای دعانویس شیطانی خود را از سر گرفت. مترسک فریاد زد: «خب، این جلیا جامب است!» و در دختر، یکی از دوستان قدیمیاش را شناخت. کلهکدو با لبخندی دعا دلنشین گفت: «این مترجم ماست!» سپس جلیا مجبور شد از حقه مومبی بگوید[صفحه ۲۴۸] بازی کرده بود و از گلیندا نیز درخواست ابطال کردن جادو حمایت کرد که جادوگر به راحتی آن را پذیرفت. اما گلیندا اکنون واقعاً عصبانی بود و به جینجور پیام فرستاد که کلاهبرداری کشف شده و او باید مومبی واقعی را تحویل دهد یا عواقب وحشتناکی را متحمل شود. جینجور برای این پیام آماده بود، زیرا جادوگر وقتی شکل
طبیعی خود را به مذهب او تحمیل بافت کرد، به خوبی فهمید که گلیندا به حیله گری او پی برده است. اما موجود پیر شرور از قبل فریب جدیدی را طراحی کلیسا کرده بود و از جینجور قول گرفته بود که آن را اجرا کند. بنابراین ملکه به فرستاده نماز خواندن گلیندا گفت: «به بانویتان بگویید که من نمیتوانم توسل مومبی را هیچ جا پیدا کنم؛ اما گلیندا احضار میتواند وارد شود.»[صفحه ۲۴۹] به شهر برود و خودش فرشتگان دنبال پیرزن بگردد. اگر دوست داشته باشد، میتواند دوستانش را هم با خودش بیاورد؛ اما اگر تا غروب آفتاب مومبی را پیدا
نکند، جادوگر باید قول بدهد که با آرامش برود و دیگر مزاحم ما نشود. گلیندا با این شرایط موافقت کرد، چون فرشتگان خوب شیاطین میدانست که مومبی جایی در میان دیوارهای شهر است. بنابراین نسخ خطی جینجور دستور داد دروازهها باز شوند و گلیندا در رأس گروهی از سربازان وارد شهر شد و مترسک و مرد جنگلی حلبی حرز نیز به دنبالش آمدند، در حالی که جک کدو تنبل سوار بر اسب ارهای طلسم نویس بود و سوسک ووگل باگ تحصیلکرده و ابجد بسیار بزرگنما با وقار از پشت سر او میگذشت. قدیس تیپ در دعانویس کنار جادوگر راه میرفت، زیرا گلیندا
علاقه زیادی آق قلا به پسر پیدا کرده بیجار بود. طلسمات البته مومبی پیر قصد نداشت توسط گلیندا پیدا شود؛ بنابراین، در حالی که دشمنانش دعا در خیابان رژه میرفتند، جادوگر خود را به گل مقدس رز قرمزی تبدیل کرد که بر روی بوتهای در باغ کاخ رشد میکرد. این یک ایده هوشمندانه و ترفندی بود مشرکان که گلیندا به آن مشکوک نبود؛ بنابراین چندین ساعت گرانبها صرف جستجوی بیهوده مومبی شد. با نزدیک علوم غریبه شدن غروب آفتاب، جادوگر رمل متوجه شد که مغلوب حیلهگری برتر جادوگر پیر شده است؛ بنابراین به مردمش دستور داد تا از شهر خارج شوند و
به چادرهایشان بازگردند. مترسک و رفقایش اتفاقاً آنجا بودند[صفحه ۲۵۰] درست همان موقع در باغ حاجت گرفتن قصر به جستجو پرداختند و با ناامیدی برگشتند تا از دستور گلیندا اطاعت کنند. اما قبل از اینکه باغ را ترک کنند، مرد جنگلی حلبی که عاشق طلسم دعانویس گلها بود، بهطور اتفاقی گل رز قرمز بزرگی را دید که روی بوتهای روییده بود؛ بنابراین گل را چید و آن را محکم در سوراخ دکمهی حلبی سینهی حلبیاش گذاشت. همانطور که این کار را میکرد، خیال کرد که نالهی آرامی از گل رز میشنود؛ اما به صدا توجهی نکرد و بدین ترتیب مومبی از
شهر خارج و به اردوگاه گلیندا همزاد برده شد، بدون اینکه کسی شک کند که آنها در جستجوی خود موفق شدهاند. [صفحه ۲۵۱] دگرگونی مومبی پیر جادوگر ابتدا مقدس از اینکه خود را اسیر دشمن یافت، ترسید؛ اما دعانویس خیلی زود تصمیم گرفت که در سوراخ دکمهی مرد حلبیپوش همانقدر امن است که در بوتهزار رشد میکند. زیرا هیچکس گل رز و مومبی را شیاطین یکی نمیدانست و حالا که دروازههای شهر را نداشت، شانسش برای فرار کامل از دست گلیندا بسیار بیشتر اعمال صالح شده بود. مومبی با خود فکر کرد: «اما عجلهای نیست. کمی صبر میکنم و وقتی این
جادوگر بفهمد که من او را گول زدهام، از تحقیرش لذت میبرم.» بنابراین تمام شب گل رز آرام روی سینهی مرد جنگلی دراز کشیده اجنه غیر مسلمان بود و صبح، وقتی گلیندا دوستانمان را برای مشاوره فراخواند، نیک چاپر گل زیبایش را با خود به چادر
ویژگیهای دعانویس شیطانی خود را از سر گرفت. مترسک فریاد زد: «خب، این جلیا جامب است!» و در دختر، یکی از دوستان قدیمیاش را شناخت. کلهکدو با لبخندی دعا دلنشین گفت: «این مترجم ماست!» سپس جلیا مجبور شد از حقه مومبی بگوید[صفحه ۲۴۸] بازی کرده بود و از گلیندا نیز درخواست ابطال کردن جادو حمایت کرد که جادوگر به راحتی آن را پذیرفت. اما گلیندا اکنون واقعاً عصبانی بود و به جینجور پیام فرستاد که کلاهبرداری کشف شده و او باید مومبی واقعی را تحویل دهد یا عواقب وحشتناکی را متحمل شود. جینجور برای این پیام آماده بود، زیرا جادوگر وقتی شکل
طبیعی خود را به مذهب او تحمیل بافت کرد، به خوبی فهمید که گلیندا به حیله گری او پی برده است. اما موجود پیر شرور از قبل فریب جدیدی را طراحی کلیسا کرده بود و از جینجور قول گرفته بود که آن را اجرا کند. بنابراین ملکه به فرستاده نماز خواندن گلیندا گفت: «به بانویتان بگویید که من نمیتوانم توسل مومبی را هیچ جا پیدا کنم؛ اما گلیندا احضار میتواند وارد شود.»[صفحه ۲۴۹] به شهر برود و خودش فرشتگان دنبال پیرزن بگردد. اگر دوست داشته باشد، میتواند دوستانش را هم با خودش بیاورد؛ اما اگر تا غروب آفتاب مومبی را پیدا
نکند، جادوگر باید قول بدهد که با آرامش برود و دیگر مزاحم ما نشود. گلیندا با این شرایط موافقت کرد، چون فرشتگان خوب شیاطین میدانست که مومبی جایی در میان دیوارهای شهر است. بنابراین نسخ خطی جینجور دستور داد دروازهها باز شوند و گلیندا در رأس گروهی از سربازان وارد شهر شد و مترسک و مرد جنگلی حلبی حرز نیز به دنبالش آمدند، در حالی که جک کدو تنبل سوار بر اسب ارهای طلسم نویس بود و سوسک ووگل باگ تحصیلکرده و ابجد بسیار بزرگنما با وقار از پشت سر او میگذشت. قدیس تیپ در دعانویس کنار جادوگر راه میرفت، زیرا گلیندا
علاقه زیادی آق قلا به پسر پیدا کرده بیجار بود. طلسمات البته مومبی پیر قصد نداشت توسط گلیندا پیدا شود؛ بنابراین، در حالی که دشمنانش دعا در خیابان رژه میرفتند، جادوگر خود را به گل مقدس رز قرمزی تبدیل کرد که بر روی بوتهای در باغ کاخ رشد میکرد. این یک ایده هوشمندانه و ترفندی بود مشرکان که گلیندا به آن مشکوک نبود؛ بنابراین چندین ساعت گرانبها صرف جستجوی بیهوده مومبی شد. با نزدیک علوم غریبه شدن غروب آفتاب، جادوگر رمل متوجه شد که مغلوب حیلهگری برتر جادوگر پیر شده است؛ بنابراین به مردمش دستور داد تا از شهر خارج شوند و
به چادرهایشان بازگردند. مترسک و رفقایش اتفاقاً آنجا بودند[صفحه ۲۵۰] درست همان موقع در باغ حاجت گرفتن قصر به جستجو پرداختند و با ناامیدی برگشتند تا از دستور گلیندا اطاعت کنند. اما قبل از اینکه باغ را ترک کنند، مرد جنگلی حلبی که عاشق طلسم دعانویس گلها بود، بهطور اتفاقی گل رز قرمز بزرگی را دید که روی بوتهای روییده بود؛ بنابراین گل را چید و آن را محکم در سوراخ دکمهی حلبی سینهی حلبیاش گذاشت. همانطور که این کار را میکرد، خیال کرد که نالهی آرامی از گل رز میشنود؛ اما به صدا توجهی نکرد و بدین ترتیب مومبی از
شهر خارج و به اردوگاه گلیندا همزاد برده شد، بدون اینکه کسی شک کند که آنها در جستجوی خود موفق شدهاند. [صفحه ۲۵۱] دگرگونی مومبی پیر جادوگر ابتدا مقدس از اینکه خود را اسیر دشمن یافت، ترسید؛ اما دعانویس خیلی زود تصمیم گرفت که در سوراخ دکمهی مرد حلبیپوش همانقدر امن است که در بوتهزار رشد میکند. زیرا هیچکس گل رز و مومبی را شیاطین یکی نمیدانست و حالا که دروازههای شهر را نداشت، شانسش برای فرار کامل از دست گلیندا بسیار بیشتر اعمال صالح شده بود. مومبی با خود فکر کرد: «اما عجلهای نیست. کمی صبر میکنم و وقتی این
جادوگر بفهمد که من او را گول زدهام، از تحقیرش لذت میبرم.» بنابراین تمام شب گل رز آرام روی سینهی مرد جنگلی دراز کشیده اجنه غیر مسلمان بود و صبح، وقتی گلیندا دوستانمان را برای مشاوره فراخواند، نیک چاپر گل زیبایش را با خود به چادر
دوشنبه ۱۹ مرداد ۰۵ ۱۸:۴۵
- ۱۰ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر